شیرین رو صدا میزنه و میگه که
ببین من جز تو وارثی ندارم و میخوام
تو بعد از من به تخت بشینی و حکومت
این سرزمین رو به دست بگیری .
بعد از کلی آبغوره گرفتن که عمر دست
خداست و فلان..
مهین بانو میمیره و حکومت میرسه به
شیرین .
شیرین عاشق بود ..
بله بچهها جون شیرین همیشه و هرلحظه دلتنگ خسرو بود و دیگه
به جایی میرسه که نمیتونه این دوری
رو تحمل بکنه .
وسایلش رو جمع میکنه حکومت رو به
چند نفر دیگه میسپاره و راه میوفته میره
به سمت سرزمینی که خسرو توش نفس
میکشه(مدیونید فکر کنید اسمشو یادم
رفته) .
یادتونه اونجا یه چندتا حسود پلاستیکی
براش یه کاخ تو یه جای بد آبو هوا
درست کرده بودن؟
شاید بگید آخی اینم عاشق بوده و فلان
باید بگم سخت در اشتباهید خسرو دلش
برای همه بندری میزد .