شیرین عاشق بود ..
بله بچهها جون شیرین همیشه و هرلحظه دلتنگ خسرو بود و دیگه
به جایی میرسه که نمیتونه این دوری
رو تحمل بکنه .
وسایلش رو جمع میکنه حکومت رو به
چند نفر دیگه میسپاره و راه میوفته میره
به سمت سرزمینی که خسرو توش نفس
میکشه(مدیونید فکر کنید اسمشو یادم
رفته) .
یادتونه اونجا یه چندتا حسود پلاستیکی
براش یه کاخ تو یه جای بد آبو هوا
درست کرده بودن؟
شاید بگید آخی اینم عاشق بوده و فلان
باید بگم سخت در اشتباهید خسرو دلش
برای همه بندری میزد .
شیطون میاد در گوش خسرو میگه بابا
چه عیبی داره خیلیا دو تا زن دارن توام
۲ تا داشته باش .
چی میشه مگه؟
اما خسرو مثل چی از زن و پدر زنش
میترسید برای همین نمیتونست بگه
میخوام شیرینرو بیارم تو کاخ خودم .