بهش میگه بابا من عذاب وجدان دارم
این دختر بخاطر من حکومتش رو ول
کرده اومده بین مردم بدنام شده مردم
بد نگاهش میکنن ..
مریم هم که زندگیش رو دو دستی
چسبیده بود به خسرو میگه که به درک
اگه این دختر پاش به کاخ ما باز بشه
خودم رو میکشم .
مریم هم باور میکنه و عذرخواهیش رو
قبول میکنه
ای مریم ساده لوح باید روش خط میکشید
نه دورش .
خسرو شاپور رو صدا میزنه و یواشکی
بهش میگه که برو شیرین رو بدون اینکه
کسی بفهمه بردار بیار کاخ من .
شاپور پا میشه میره به کاخ شیرین
و بهش میگه که خسرو گفت با من بیای
بریم به کاخش ولی یواشکی که مریم
با خبر نشه .
میگه ببین من پادشاه یه سرزمین
محسوب میشدم بعد الان پاشم یواشکی
بیام قصر خسرو؟
من انقدر خوار و ذلیل شدم یعنی ؟
توی قضیهیِ عشق و عاشقی ِما
من آبروم و حکومتم رو از دست دادم
ولی عین خیال خسرو هم نبود .
بعد من بلند شم برم جایی که دعوت
نشدم؟