مریم هم باور میکنه و عذرخواهیش رو
قبول میکنه
ای مریم ساده لوح باید روش خط میکشید
نه دورش .
خسرو شاپور رو صدا میزنه و یواشکی
بهش میگه که برو شیرین رو بدون اینکه
کسی بفهمه بردار بیار کاخ من .
شاپور پا میشه میره به کاخ شیرین
و بهش میگه که خسرو گفت با من بیای
بریم به کاخش ولی یواشکی که مریم
با خبر نشه .
میگه ببین من پادشاه یه سرزمین
محسوب میشدم بعد الان پاشم یواشکی
بیام قصر خسرو؟
من انقدر خوار و ذلیل شدم یعنی ؟
توی قضیهیِ عشق و عاشقی ِما
من آبروم و حکومتم رو از دست دادم
ولی عین خیال خسرو هم نبود .
بعد من بلند شم برم جایی که دعوت
نشدم؟
شیرین میگه که برو به خسرو بگو که
اگه خیلی دلت واسم تنگ شده و دلت
بغل میخواد مریم هست اونرو بغل
کن .
اگرم که فکر میکنی من یواشکی میام
و اونجا میمونم باید بگمکه زهی خیال
باطل(همونزارتخودمون) .