میگه ببین من پادشاه یه سرزمین
محسوب میشدم بعد الان پاشم یواشکی
بیام قصر خسرو؟
من انقدر خوار و ذلیل شدم یعنی ؟
توی قضیهیِ عشق و عاشقی ِما
من آبروم و حکومتم رو از دست دادم
ولی عین خیال خسرو هم نبود .
بعد من بلند شم برم جایی که دعوت
نشدم؟
شیرین میگه که برو به خسرو بگو که
اگه خیلی دلت واسم تنگ شده و دلت
بغل میخواد مریم هست اونرو بغل
کن .
اگرم که فکر میکنی من یواشکی میام
و اونجا میمونم باید بگمکه زهی خیال
باطل(همونزارتخودمون) .
شاپور هم که ترسیده
حق رو به شیرین میده و میگه راست
میگی تو اینهمه براش کار کردی ولی اون
گردن گیریش برای یکی دیگه کار کرد ..
یه آقایی از پنجره رو به روییمون
تا نصف آویزونه و همینطوری زل زده .
چقدر بیشعور واقعا .
شیرین اونجا داشت روزای سختی رو
میگذروند ..
همش حالش بد بود علاوه بر آبو هوای
بد اونجا هیچ چیزی هم به جز شیر
نمیتونست بخوره .
مجبور بودن برای اینکه شیر بتونن بیارن
واسه شیرین
کلی از قصر دور بشن و برن به جایی که
علف شیرین داره و گوسفندا اونجا نگه داشته میشن.