آشناها و دوستانش وقتی میبینن شهریار حالش خیلی وخیمه و روز به روز هم داره بدتر میشه
ثریا هم که دیگه واسه خودش زندگی جدیدی دست و پا کرده بود راضی نمیشده ،شاید هم از روبهرویی با
عشق قدیمیش میترسیده=))))
خلاصه بعد از اینکه کلی ازش خواهش میکنن و میگن که شهریار حالش بده و فلان و اینا بالاخرهههه راضی میشه
آوان'
ولی ولی وقتی صدایِ قدمهای ثریارو میشنوه از خواب پا میشه .
همونجا این شعر قشنگُ از ته دل
میگه =))))))
اینم بگم هر کدوم از اطرافیانُ آشناهای
شهریار روایتی از زندگی شهریار ارائه دادن
و خب طبیعتا توی هر روایت تفاوت هایی
وجود داره .