رزها خواهند مرد، لیوانها پارهپاره خواهند شد، قالیها از پا خواهند فتاد، گیسوان به سپیدی خواهند نشست، سیگارها به آخر خواهند رسید و شادیها، آرامآرام، از خانه رخت خواهند بست.
تو اما، تو پژمرده نشو.
بگذار هنوز بتوانیم به تماشای آوار زیباییهای رو به زوال بنشینیم؛ شانهبهشانهٔ هم، و از زیر خروارها خاکستر و خاطره، چیزی برای لبخند زدن بیرون بکشیم.
هنوز میشود چای دم کرد.
بگذار دوباره این نخ گسسته را به هم گره بزنیم؛ بگذار مادرم هنوز خیال کند در این دنیا چیزهایی برای خندیدن باقی مانده است.
و تو...تو هنوز در خانهات طلوع کن.
حتی اگر تمام آسمانها تصمیم گرفته باشند که دیگر صبح نشود.