مادر بزرگم می گفت :
هرآدمےبه یه دلیلے میاد تو
زندگیت؛حالا یکےدرحدرهگذر
وظیفش توزندگیت یه لبخند
زدن بهته،یکےوظیفش پرسیدن
حالته و چند ساعت هم صحبت
شدن باهات،یکے اصلا اومده
کنارت که هرچےهم شد اون
تا آخرش باهات بمونه،یکے
وظیفهش اینه که بهت بفهمونه
دنیا هنوز قشنگیاشو داره و
آدمای خوب هنوزهستن،وشاید
یکےهم وظیفش برعکس؛اینه
که بهت بفهمونه به هرکسے
راحت اعتماد نکن ...
ولے مطمئن باش هیچ کس
بےدلیل وارد زندگیت نمیشه و
اگه کسے نقشش تو زندگیت
تموم شده باشه،دیگه نمیشه
به زور اونو باچنگ ودندون توی
زندگے نگه داشت ... !
به کجا چنین شتابان؟!
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟!
به هر آن کجا که باشد
بجز این سرا، سرایم!
سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را...
بهقولشازدهکوچولو:
"زیبایید،اماخالیهستید
برایِتاننمیشودمُرد...
راستمیگوید!
فقطکوهبلندیازغرورساختهایدکِنمیشودحتیبا
بیشتَرینامکاناتازآنبالارفت؛
چونآنقدرسردهستیدکِدرهرلحظهممکناست
یَخبزنیموهمانبالابالاهامتلاشیشویم.."
خدایا
چه ساخته ای؟
دل آدم هایت یکی از یکی
سنگیتر
دروغ هایشان یکی از یکی
زیباتر
نگاه هایشان یکی از یکی
معنی دارتر
روحشان یکی از یکی
هفت رنگتر
و هریک برای خود یکی از یکی
خداتر!!
ﺗﺎ ﺗﻮﺍﻧﻰ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺎﻫﻤﻪ ﻛﺲ ﻳﺎﺭ ﻣﺸﻮ !
ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ ﺧﺎﺭ ﻣﻜﻦ ﻟﻮﺗﻰ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺸﻮ !
ﺗﻜﻴﻪ ﺑﺮ ﺧﻠﻖ ﻣﺰﻥ ﻋﺎﺯﻡ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻣﺸﻮ !
ﺑﺎ ﺑﺸﺮ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺤﺮﻡ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻣﺸﻮ !
تکیه ﺑﺮ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺯﺩﻡ ﻋﺎﻗﺒﺘﺶ ﺭﺳﻮﺍ ﺑﻮﺩ !
ﮐﻮﻩ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻋﻈﻤﺖ ﭘﺸﺘﻪ ﺳﺮﺵ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻮﺩ !
ﺍﻳﻦ ﺭﻓﻴﻘﺎﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻳﻞ ﺩﻳﺪﺍﺭ ﺗﻮﺍﻧﺪ؛
ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺎﻳﻞ ﺩﻳﻨﺎﺭ ﺗﻮﺍﻧﺪ !
ﺑﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﻃﺎﻳﻔﻪ ﺍﻯ ﻣﻮﻧﺲ ﻭ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﻣﺸﻮ !
ﻣﺎ ﻛﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻭ ﻧﺪﻳﺪﻳﻢ ﻭﻓﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ !
ﻧﻴﺴﺖ ﻳﻚ ﺭﻧﮓ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻣﺸﻮ..
شَرفِ ذات به تقلید نگردد حاصل
گاو و خر را نکند خوردن گندم آدم
حکایته آدمای تو خالیهِ..
هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
زانکه بر این پردهی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه میخواهم نمیبینم
و آنچه میبینم نمیخواهم!
-دکتر شفیعی کدکنی