👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_39
#باران
دامن لباس مو جمع کردم و دویدم سمت ش لحضه ای که خواست چاقو رو ببره بالا بزنه به امیرعلی محکم هلش دادم کنار و هر دوتامون افتادیم زمین.
حمله ور شد سمتم که جیغی کشیدم و توی این لباس پف نمی تونستم کاری بکنم یا حرکتی بزنم.
چاقو رو بلند کرد بزنه بهم جاخالی دادم از پشت موهامو گرفت و پرت ام کرد روی زمین که درد بدی توی تن ان پیچید و تا به خودم بیام دستمو محکم گرفت و چاقو رو روی رگ ام گذاشت و کشید.
قفل کردم.
حس کردم نفس ام رفت از درد و لحضه ای بعد جیغ و فریادم کل اتاق رو پر کرد چاقو رو برد بالا بزنه توی شکمم که گلدونی توی سرش خورد شد و من فقط تونستم امیرعلی رو بیینم که خودشو بهم رسونده و در باز شد همه ریختن توم.
داشتم جوون می دادم و خون عین چی از دستم فواره می کرد.
اشک از گوشه چشم هام سر خورد پایین.
امیرعلی دستمو بین دست ش گرفت و با اون حال بد ش سعی می کرد با دست ش جلوی خون ریزی رو بگیره و اشک از چشم هاش سر خورد پایین و با بغض اسممو صدا می زد.
کم کم تصویر امیرعلی جلوی پلک هام تار شد و صدا ها رو نمی شنیدم و خاموشی مطلق!
#امیرعلی
نمی دونستم دارم چیکار می کنم هنوز به خاطر اون مسمومیت گیج بودم.
فقط می دونستم که باران داره جلوم جون می ده و حال ش وخیمه.
همه شکه خشک شون زده بود با بغض فریاد زدم امبولانس خبر کنن.
خیلی زود امبولانس اومد و باران و بلند کردن بردن بلند شدم و با قدم های نامتعادلی دنبال باران راه افتادم.
داداشم و یکی از پسرعموها سمتم اومدن و زیر بازومو گرفتن اقا بزرگ جلومو گرفت و گفت:
_ تو باید استراحت کنی کجا داری می ری؟
با خشم توی چشم هاش نگاه کردم و داد کشیدم:
- زن م داره می میره میفهمییییی اینو؟
از دادم جا خورد کنار زدم اقا بزرگ و خواستن در امبولانس و ببندن که خودمو رسوندم و سوار شدم درو بستن و سریع مشغول شد پرستار و اول دستشو بست تا جلوی خون ریزی رو بگیره.
رنگ باران مثل گچ سفید شده بود و واقعا رنگ میت شده بود.
گوشی مو از جیب ام در اوردم و به بچه های اگاهی خبر دادم از دور مراقبمون باشن.
دست سالم باران رو توی دستم گرفتم و چشمامو بستم.
با اشک و اه از خدا می خواستم زنده بمونه.
خدایا این دختر نباید به خاطر من اینطوری بمیره.
همین جوری ش زندگی نکرده که حالا به خاطر من و کار هامم بخواد با این مرگ زجر اور بمیره.
شونه هام از گریه و فشار بغض توی گلوم می لرزید و التماس می کردم به خدا و دست به دامن همه اعمه شدم برای نجات جون باران.
وقتی رسیدیم بیمارستان سریع بردن ش اتاق عمل.
با همون حال بد سمت نمازخونه رفتم و با حال بد و احساس ضعف ی که داشتم شروع کردم به نماز خوندن.
همیشه مادرم می گفت نماز با گریه سریع دعا ها رو مستجاب می کنه.
نمی دونم چقدر خوندم و چقدر با اشک و اه دعا کردم.
وقتی برگشتم پشت در اتاق عمل بقیه هم رسیده بودن.
اما چند نفر بیشتر نبودن چون می دونستم باران براشون ارزشی نداره و همین ها هم به خاطر من اومده بودن.
به خاطر من هم نبود به خاطر وارث بودن من بود.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_40
#باران
روی زمین سر خوردم و سرمو بین دستام گرفتم.
می خواستن بهم دلداری بدن اما چون دلداری شون از ته دل نبود و تمام حرفدهاشون سوری بود و با اونچه که تو دلشون بود یکی نبود دلداری هاشون دردی رو دوا نمی کرد و مرهمی روی زخم دلم نمی زاشت.
باران به خاطر من الان داشت توی اتاق عمل با مرگ دست و پنجه نرم می کرد و من هیچ کاری نمی تونم براش بکنم!
اگر باران چیزی ش می شد تا عمر داشتم نمی تونستم خودمو ببخشم!
چند ساعت گذشت که بلاخره دکتر اومد بیرون خودمو بهش رسوندم دستکش هاشو از دستش در اورد و گفت:
- شما چیکاره این دختر جوان می شید؟
لب زدم:
- همسرشم حال همسرم چطوره؟
دکتر گفت:
- متعسفم که اینو می گم اما سطح هوشیاری ایشون پایین اومده خون زیادی از دست دادن ما بهشون خون وصل کردیم اما خوب فایده زیادی نداشته و باید بگم ایشون رفتن توی کما فقط باید دعا کنید ما همه ی تلاش مونو کردیم البته که خود ایشون هم انگار میلی به برگشت نداره .
و گذشت و رفت.
شک به رفتن دکتر نگاه کردم.
جمله ی اخرش توی سرم اکو وار می پیچید:
- ایشون رفتن توی کما و متعسفانه انگار میلی به برگشت ندارن.
سردرد بدی توی سرم پیچید و سقوط کردم.
#چند_ساعت_بعد
#امیرعلی
چشم که باز کردم زیر سرم بودم.
اقا بزرگ کنار دستم روی صندلی نشسته بود و اتاق خصوصی گرفته بود.
بقیه هم توی اتاق بودن نشستم و خواستم از تخت پایین بیام که بابا جلومو گرفت و گفت:
- کجا می ری پسرم؟حالت هنوز کاملا خوب نشده!
دست شو کنار زدم و گفتم:
- می خوام برم پیش زن ام حالش خوب نیست من باید پیشش باشم.
بابا گفت:
- دکتر ها گفتن امیدی بهش نیست وصل بودن دستگاه ها فایده ای نداره انگار خودش نمی خواد برگرده صبر کردن بی فایده است گفتیم بهت بگیم اگر شد دستگاه ها رو بکشی..
یقعه بابا رو توی مشتم گرفتم و به دیوار چسبوندم که جیغ خانوما بلند شد و بقیه سعی کردن جدامون کنن با خشم توی صورت ش فریاد زدم:
- شاید برای شما باران هیچی نباشه اما برای من تمام زندگیمه فهمیدین؟اگر باران نباشه ترک خاندان می کنم پشت پا می زنم به وارث بودن و کل خاندان پس به نفع تونه بشنید صبح تا شب دعا دعا کنید باران به هوش بیاد.
یقعه اشو ول کردم که پرستار داخل اومد و گفت:
- چه خبره؟اینجا بیمارستانه لطفا سکوت و رعایت کنید.
سمت ش رفتم و گفتم:
- همسر من کدوم قسمته؟
پرستار گفت:
- منظورتون همون دختر خانومی که رگ شو زده؟
چشم هامو با درد روی هم فشار دادم و گفتم:
- رگ شو نزده رگ شو زدن.
سری تکون داد و گفت:
- اها بعله طبقه سوم انتهای راه رو .
سری تکون دادم که گفت:
- اقا دستتون داره خون میاره مگه چجوری سرم رو در اورید بشینید من چسب بزنم.
بیرون زدم و گفتم:
- نمی خواد.
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
مرسی✨این چه بازی کثیفیهههه هی بگید من کیم😂
چشم☺️https://eitaa.com/farand2
والا ما خودمون هرچی به اد سیده میگیم تو پیوی واسمون رمان رو بفرست نمیفرسته😐 میگه مگه خون شما از بقیه رنگین تره؟😒
شما ازش خواااهش کنید بیشتر بزاره😗
تو آرزوت اینه بری دیزنی لند 😵💫
من آرزوم اینه برم اربعین🥀
ما با هم فرق داریم!🤌🏻
-🤦🏻♀
*/ جامانده کسی است که عشق و شور و طلب زیارت اربعین به ذهنش هم نمیرسد و علاقهای ندارد .
اگر به هر دلیلی اشتیاق رفتن هست و شرایطش نیست ، خیری بوده و ثواب نیت را بردهاید . شاکر باشید و نگویید جامانده ایم .
ـ آیت الله جوادی آملی
نوشته بود که ؛
دست پدریت رو برندار از سر ماهایی که
تو بازیِ دنیا همه نگاهمون به شماست .
#بهترینبابایِبیپناهها❤️🩹☘️:)