ᏴᎪᏴᎽ ᎪΝᏀᎬᏞ | بـچّـه فـرشـتـه
زادروزتان خجسته.🌹 #Fanart
خیلی قشنگ شده
ممنون 🙏🏻🔥
ᏴᎪᏴᎽ ᎪΝᏀᎬᏞ | بـچّـه فـرشـتـه
تولدم مبارک ✌️🏻🎂 متولد ۶مهر | یک دهه هشتادی ام. آرزوی خوشبختی، سلامتی و عاقبتبهخیری برای همهی م
#خاطره
مامانم میگه خدا منو درست بهموقع به اونا داده؛ به قول معروف، زمانی که فقط یک امید براشون باقی مونده بود و اون هم خدا بود... یعنی تنها امیدشون خدا بود.
برای بچهدار شدن خیلی تلاش کرده بودن. دکترهای زیادی رفته بودن و کلی سختی کشیده بودن، ولی هر بار نتیجهای نمیگرفتن؛ انگار هیچ راهی باقی نمونده بود.
مامانم قبل از من هم یک بچه توی شکمش داشت، اما متأسفانه به خاطر اتفاقی که در بیمارستان و هنگام مراقبت ازش افتاد،به خاطر پرستار ها و دکتر های بی مسئولیت،اون بچه رو از دست داد. اگه الان زنده بود، احتمالاً حدود دو سال از من بزرگتر بود و میشد داداش بزرگتر من... ولی خب، عمرش به دنیا نبود.
بعد از اون، مامانم تحت فشار مادربزرگم، یعنی مادر پدرم، و همینطور بعضی از فامیل قرار گرفته بود. امان از فامیل فضول و آدمهایی که سرشون توی زندگی بقیهست! مدام ازش میپرسیدن: «چرا بچهدار نمیشین؟ بچهتون کو؟ مگه اجاقت کوره؟» و از این حرفهایی که متأسفانه بعضیها بدون فکر به دیگران میزنن و نمیفهمن ممکنه چه زخمی به دل آدم بزنن و دل طرفو بشکونن.
پنج سال از ازدواج پدر و مادرم گذشته بود که بالاخره خدا منو بهشون داد. من اولین بچهی خانوادم بودم و انگار خودم هم عجله داشتم که زودتر به این دنیا بیام! حدود یک یا دو ماه زودتر از موعد به دنیا اومدم. اگه سرِ موعد به دنیا میاومدم، احتمالاً الان یا آبانی بودم یا آذری!
مامانم میگه وقتی به دنیا اومدم، خیلی کوچیک و کموزن بودم؛ طوری که بهراحتی توی دو کف دست جا میشدم. چون زودتر از موعد به دنیا اومده بودم، بعد از تولد منو داخل دستگاههای مخصوص مراقبت از نوزادان گذاشتن تا هم مشکل زردی برطرف بشه و هم از به وجود اومدن مشکلات دیگه جلوگیری بشه.
وقتی منو به خونه آوردن، کل فامیل با تعجب میگفتن: «این چقدر کوچولوعه! چطور میخواد بزرگ بشه؟ اصلاً زنده میمونه؟» هرکس میخواست منو بغل کنه، میگفتن: «مواظبش باش، نیفته! یه وقت چیزیش نشه!»
مامانم میگه حتی لباسهایی که برام میخرید، باز هم برام بزرگ بودن؛ طوری که توی لباسهام گم میشدم! و خیلی گریه میکردم. راستی، من بچهی شیرخشکی هم بودم؛ یعنی باید شیر خشک میخوردم تا کمکم جون بگیرم و قوت پیدا کنم. برای همین به قول مامانم، من یه «بچهی شیرخشکی» بودم!
مامانم همیشه میگه خدا منو درست بهموقع بهشون داده بود؛ چون تقریباً همزمان با زنداییام باردار شده بود. بچهی اون (دختر داییم) چند روز زودتر از من، در اردیبهشت به دنیا اومده بود. اگه من نبودم، احتمالاً دوباره شروع میکردن به حرف زدن و تیکه انداختن و شاید حتی بیشتر تحقیرش میکردن. اما وقتی من به دنیا اومدم، دیگه خیلی از حرفهاشون همونجا تموم شد، دهن خیلیها بسته شد تا مامانم رو با حرفهای زشتشون آزار ندن.
خلاصه، روزها گذشت...
من کمکم بزرگ شدم، کودکی رو پشت سر گذاشتم و به مدرسه رفتم. سواد یاد گرفتم، بزرگتر شدم و وارد نوجوانی شدم. کمکم مفهوم خوب و بد، زندگی و خیلی از اتفاقات دنیا رو فهمیدم. آرومآروم قدم بلندتر شد، عقلم بیشتر شد و دنیا رو بهتر شناختم.
و حالا من همون بچهای هستم که یه روزی اونقدر کوچیک و ضعیف بود که همه نگران بودن اصلاً زنده میمونه یا نه.
امیدوارم یه روز به جایی برسم که بتونم گوشهای از لطف، محبت و زحمتهای پدر و مادرم رو جبران کنم؛ انشاءالله. البته خودم خوب میدونم که هرچقدر هم تلاش کنم، محبت و زحمت پدر و مادر چیزی نیست که واقعاً بشه جبرانش کرد.
خدا رو برای همه چیزهایی که به من داده و حتی چیزهایی که از من دریغ کرده و بهم نداده، شکر میکنم. از خدا میخوام خودش همیشه پدر و مادرم و همهی عزیزانم و مردم رو حفظ کنه؛ هم از شر شیطان و آدمهای بد، هم از اتفاقات بد و ناگوار.
خدایا، شکرت که منو به این دنیا آوردی و بزرگ گردانیدی به من علم آموختی و خوب و بد راه را هم به من آموختی، از من در برابر اتفاقات بد روزگار محافظت کردی و لنگر گاه و دوستی برای من شدی.
و خدایا شکرت که در سختترین روزها، امیدی برای پدر و مادرم و مردم شدی.🌹✨
هدایت شده از 𝇁𝇃𝇂 𝗀𝖺𝗆𝖾 پست جدید
عکس بالارو با این متن بدید چاتی پاتی(بزنی روش کپی میشه)
make an instagram account that matches my vibe.
هدایت شده از 𝐑𝐚𝐝𝐢𝐦𝐞𝐨𝐰𝐫𝐢