بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 85 شنیدم که عروس عمه فائقه اش که در میز کناری ما نشسته بود ب
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 86
- برای بار دوم عرض می کنم سرکار خانوم کژال بابایی آیا وکیلم با مهریه مذکور شمارا به عقد دائم آقای سوشا درخشنده در آورم وکیلم؟
دختر کناری ام با شیطنت گفت: عروس رفته گلاب بیاره!
مسخره بازی هایشان روی مخم بود و اصلا هم جذاب نبود و دست زدن نداشت.
نگاه اشکی ام را به در دادم؛ کاش مثل این فیلمها در باز
میشد و فرهان داخل میآمد و دستم را می گرفت و شروع به دویدن میکرد و من را نجات میداد.
عاقد دوباره شروع به صحبت کرد: سرکار خانم کژال بابایی اگه گل چیدن و گلاب گیریتون تموم شد، برای بار سوم عرض می کنم آیا وکیلم؟
نگاهم را از قرآن توی دستم بالا کشیدم. وقت مردنم بود و باید اشهدم را میخواندم آن هم در یک کلمه کوتاه "بله"!
کارم از بغض گذشته بود. باید بله را می دادم و خلاص...
تا خواستم لب باز کنم رویا کل کشان از در تو آمد. از دستش دلگیر بودم تنهایم گذاشته بود و حالا برای بدبختی ام کل می کشید!
اشک هایم با سرعت بیشتری روان شدند؛ چقدر نیاز داشتم به آغوشش، به حرف هایش، به دلداری هایش، به اینکه بگوید دنیا دوروز است و غصه خوردن کار آدم های ابله، به اینکه بگوید خوشبختی اکتسابی است و هر کس بخواهد به دستش می آورد...
احساس بدبختی مثل بختک روی بدنم افتاده بود و نفسم را بریده بود. با شتاب نزدیکمان آمد و خندان و خوشحال رو به سوشا کرد: شوهر خواهر به این بدجنسی ندیده بودم چرا درست دعوتم نکردید؟ من باید آخرین نفر به مهمونی عقد خواهرم برسم؟
سوشا خنده ای کرد.
-کم لطفی خودت رو نذار پای بدجنسی من!
برای سوشا به شوخی پشت چشمی نازک کرد.
-دارم برات!
سمت من چرخید و محکم در آغوشم فشرد و با صدای بلند و خوشحالی شروع به صحبت کرد: مبارک باشه خوشگلم خوشبخت بشید الهی!
حالم داشت بد میشد، رویا چه ش شده بود، آخر خوشبختی با سوشا مگر ممکن بود! انگار نه انگار که تا همین دو روز پیش برای به هم زدن نامزدی ام حرص نی زد!
آرام کنار گوشم زمزمه کرد: خیلی زود یه بهونه جور کن برو بیرون فرهان کار واجبت داره.
از آغوشم جدا شد. دیدم که خاله و مامان، بابا و پدر سوشا، عمه ها و اقوام درجه یک همگی از پشت میز هایشان بلند شده و سمتمان می آمدند. انگار همه شوکه بودند که به صندلی هایشان چسبیده بودند و حالا با حرکت رویا تلنگر خوردند.
هنوز بله نداده بودم ولی روبوسی ها و تبریک ها شروع شده بود و من بی حواس و بی اراده با لبخندی که نمیدانم به صورت داشتم یا نه جوابشان را می دادم و تمام حواسم به فرهانی بود که چه کارم دارد آن هم واجب!
هیچ بهانهای جز دستشویی رفتن به ذهن معیوب شده ام نمی رسید که آن هم جلوی این همه آدم از مطرحش شرمم می شد!
نگاه درمانده ام را وقتی با زن عموی سوشا روبوسی میکردم به رویا دادم. با چشم غره نگاهم کرد و دیدم با پا به تنگ بزرگ شربت روی میز زد و شربت در یک لحظه تمام مانتو ام را قرمز کرد. زن عمویش هم خیس شد و سریع از آغوشم جدا شد و با وسواس عقب گرد کرد. دلم می خواست آن وسط رویا را بوسه باران کنم که بهانه را به عمد و زیرکانه دستم داد. چشمکی زد و بلافاصله چهرهای ناراحت به خود گرفت.
-وای کژال چی شد؟ چجوری شد تنگ برگشت و ریخت روی لباست؟ بس که شلوغ شد یهو اینجا!
من هم در جلد بازیگرها رفتم. گوشه ی مانتوام را به دست گرفتم.
- اشکالی نداره عزیزم. اتفاق دیگه.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
♥️
مرا آرام میدارد
همین هستم به يادتها...
#صادق_هوشيار
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
4_6035106895503558064.mp3
2.99M
#فرامرز_اصلانی
#دل_اسیره
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
اتفاق های خوب همیشه می اُفتد.. ❣
مثل مِهر تو که به دلم افتاده..💕❣💕
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
ما را
تو به خاطری همه روز
یک روز
تو نیز یاد ما کن ...
#سعدی
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
تو کیستی..
که من..
اینگونه بی تو بی تابم.💞
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
CQACAgQAAx0CT0OB8wACAt5eoTp4thdMYCPa2DB00HWN60oqjQADBgACYxchUA-R4T7EQwABGhgE.mp3
2.86M
●━━━━━━────── ⇆ㅤㅤㅤㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤㅤㅤ
📀 #موزیکــــ
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
اگہ قراره یہ چیزے❣
از این دنیا مال من باشہ❣
دوست دارم فقط❣
قلب تو باشہ...😍😘💕❣💕
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
دوست داشتنِ خوبىهاى ديگرى ،
دليل عشق نيست ؛
بلكه دوست داشتنِ
عيبهاى ديگرى ،
بزرگترين دليلِ عشق است !
👤 کریستوفر فرانک
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸 بهاری که ...
📆 #پنجمین روز اردیبهشت ماهش از آن توست
🎊 تولدت مبارک اردیبهشت ماهی جانم ❤️
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄