eitaa logo
بسم الله القاصم الجبارین
3.1هزار دنبال‌کننده
137.1هزار عکس
168.8هزار ویدیو
237 فایل
﷽ ڪد خدا را بـرسانید زمـان مستِ علے اسٺ مالڪ افـتاد زمـین تیـغ ولـے دستِ علے اسٺ #انتقام_سخت ✌️🏻 #شهادتت_مبارک_سردار_دلها 💔
مشاهده در ایتا
دانلود
●سفیر عشق شهید است و ارباب عشق حسین «ع» و وادی عشاق کربلا... ●جایی که ارباب عشق سر به باد می دهد تا اسرار عشاق را بازگو کند که برای عشاق راهی جز از کربلا گذشتن نیست...
3.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شهید سلیمانی:شرط شهید شدن، شهید بودن است...
🙈😍 دشمݩ بداند . . .👌 هفت آسماݩ و 😌 اوج فلڪ را ڪه رد ڪݩد . . .😁 قدش نمیرسد ڪه😎😏 . سید علی خامنه اے را رصد ڪند . . .😍
•🌱• ڪسۍڪه‌دل زتوگیرد...... ڪجانگھدارد؟! من‌‌ودل‌ازتوگرفتن؟ خدانگھدارد!!
3.42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 لحظه‌ی وداع شهدای غوّاص کربلای ۴
💠 سردار عزیز، تشنه ی دیدن آن خنده های آرامش بخش تو هستم... روزتون شهدایی❤
خوش‌به‌حال دل من مثل تو آقادارد بر سرش سایۀ آرامش طوبادارد با شما آبرویی قدر دو دنیادارد پای این عشق اگر جان‌بدهم جادارد
ای شـهید آدم‌هاے دیڪَر را نمی‌دانم در مـن اما... اولین حسی ڪه هر روز صبـح بیدار می‌شود دوست داشتن تـوست ..
دستها وقتے به آسمان مے رسند ڪه طعم خاڪے شدن را چشیده باشد ...✨ سلام خدا بر دستهایے ڪه خاڪ را خانۀ خدا ڪردند.
دو سردار دو رفیق دو همرزم دو ....
بسم الله القاصم الجبارین
شهید مدافع حرم قاسم فیاضی🌹 متولد، 1369 شهادت، 1395 وقتی رضایت مادر رو گرفت راهی سوریه شد؛ وقتی سوریه رسید در روز سه بار زنگ میزد.☎️ تا اینکه یه روز زنگ و زد گفت: یه عده از بچه ها رو بردن خط؛ منو یکی از دوستام موندیم مادر گفت: مراقب خودت باش که شهید یک باره گوشی رو قطع کرد؛ تا اینکه چند لحظه بعد دوباره زنگ زد و گفت ماشین بچه ها رو زدن بعضیا شهید و بعضیا زخمی شدند.😞 فرمانده اومده میگه: باید برید اونا رو برگردونید خودش هم زخمیه. مادر دوباره گفت مراقب خودت باش بی بی زینب(س) پشت و پناهت.❤️ صدای قاسم خیلی آروم بود با مادرش خداحافظی کرد و تماس قطع شد تا ده روز بعد... مگه میشد پسری که روزی سه بار زنگ میزد حالا ده روز ازش خبری نشه⁉️ مادر یه چیزایی فهمیده بود... توی همون روز دهم صدای زنگ خونه به صدا در اومد. ماه رمضون بود. همه خواب بودن، مادر باصدای زنگ از جا بلند شد. گفت بلند بشید خبر شهادت قاسم رو آوردن❗️. دو نفر از بزرگان فامیل بودن که اومدن داخل. مادر بعد سلام و احوال پرسی رفت اتاق خواب روی صندلی نشست و شروع کرد به گریه کردن😭. کسی حرفی نمیزد حتی اونا هم نمیگفتن چی شده. بابام پرسید قاسم رو چیزی شده؟ یکیشون گفت زخمی شده. مادر توی اتاق، ما هم نمیتونستیم آرومش کنیم میگفتیم چیزی نشده. قاسم زخمی شده ولی مادر حرف خودشو میزد😞. میگفت قاسمم شهید شده. اگه زخمی میشد خودش زنگ میزد تا اینکه دوباره بابام ازشون پرسید. گفت اگه چیزی شده بگید. تا اینکه یکیشون گفت آره قاسم شهید شده😔 مادر هرچند گریه می کرد ولی روزی که پسرش برگشت وقتی صورتشو دید دیگه گریه نکرد چند لحظه موهاشو نوازش کرد و صورتشو بوسید تا آخرین تصویر از پسرشو به یاد داشته باشه.💔