الان از لحاظ روحی نیاز دارم اصفهان یا شیراز زندگی میکردم. لطیف، شاعرانه، قدیمی. حتی آدماشون هم لطیف منظرتر هستن. ✨️
وقتی راه میرم به بالا نگاه میکنم، به درختا نگاه میکنم، به ساختمونا و خونههای قدیمی که ممکنه چند صد داستان تا به حال به خودشون دیده باشن، به در و پنجرههاشون، به نوع و شکل درختا و برگا و رنگای استثناییشون... ولی مامان همیشه بهم میگه "کمتر تو آسمونا سیر کن. سعی کن بیشتر بین آدما زندگی کنی. چرا انقدر سر به هوایی. حواست به اطرافت باشه." و هزار و یک جملهی تکراریِ دیگه؛ ولی خودم بیش از اندازه دوست دارم این اخلاقم و توجه به این جزئیات رو، چون همیشه برام دوست داشتنی هستن.
خوشم میآد چشمام یه سره دنبال یه قاب کوچیک یه نوای قشنگ واسه خوشحالیه، مثلاً وقتی مدرسهام و خورشید وسط آسمونه و نور تمام تلاشش رو میکنه تا از لابهلای شیشههای رنگی نمازخونهی خودنمایی کنه. یا وقتی پنجرههای کلاس بازه بین تدریس توجهام به صدای گوش نواز پرندهها جلب میشه. یا اون موقع که تو جاده داریم با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت دل تاریکی رو میشکافیم و من سرم میره سمت پنجره، ماه و ستارههای ریز و درشتی رو میبینم که هیچ وقت ممکن نبود دیدارشون وسط این شهر بغضآلود نصیبم بشه.