پرسید الان دقیقاً چی حالت رو خوب میکنه؟ بدون تعلل گفتم، بازتاب یه قاب نور نوری از صحن گوهرشاد قشنگش یا شاید لبخندای پهن و خندههای از ته دل کنار آدمای امن زندگیم.
با خودم گفتم گلدون پیچک مامان رو بیارم تو اتاقم تا هروقت چشمم افتاد بهش حال دلم رو خوب کنه، ولی به یک هفته نکشید که همهی برگاش خسته و بیحال شدن. حتی اینا هم نورشون رو از مامان میگیرن چه برسه به من! :))))))
فعلاً اینطور که به نظر میرسه زندگی خوابگاهی از تصوراتم بهتره و خیلی هم سخت نیست.
عجیب شدم. منی که از شلوغی فراری بودم الان با خیال راحت میشینم سر یه میز با آدمایی که نمیشناسم، میگم و میخندم در حالی که تازه بعد دو ساعت فقط اسمشون رو میفهمم.
هدایت شده از نھنگ و میرا
موزیکای احسان رو که میشنوم دلم میخواد بمیرم، که دارم ماه رمضان رو احساس نمیکنم، که نمیتونم برم کنسرتش، که انگار چقدر دورم
هدایت شده از White
خوبیش اینه که من هر چقدر هم دفن بشم جوونه میزنم، هر چقدر هم بشکنم از تکه های شکسته ام یه شکل جدید میسازم، خوبیش اینه که من هر چقدر هم به دور دست پرت بشم پای برگشتن دارم.