آنسویابرها.
این مستند صابر ابر داره باعث میشه هی بیشتر و بیشتر دلتنگ گیلان و رضوانشهر قشنگم بشم.
حالا که بهش فکر میکنم، خاطرههای شیرین اونجا انقدر زیاد و دوستداشتنیان که مثل آبنبات چوبی گوشهی لپم نشسته و چندوقت یک بار بین آنتراکهای زیست کردن و تلاشهامون زیر سقف خاکستریِ اینجا کنارهی لبمو کش میده.
الان یه خانه به دوش واقعیِ واقعی هستم. طوری که صبح یه جا بیدار میشم، ظهر یه جا هستم و شب هم یه مکان دیگه چشم رو هم میذارم. بهتر از ساکن و راکد بودنه ولی خب فعلاً هیچ جا حس خونه نداره برام، دائم در حال گذر کردن و رفتن و پشت سر گذاشتنم.
ولی دیگه قول قول از فردا صبح خودمو جمع و جور میکنم و به آغوش درس و زندگی برمیگردم.
شواهد گویای اینه که فقط بهخاطر من یه نفر متوقف نمیشه و بعداً وقت واسه غصه خوردن زیاده *
همیشه حسرت داشتن یه خواهر بزرگتر تو دلم بود، ولی ممنون که برام خواهری کردی. نور روزهای تاریک من، تولدت مبارک.💚
بچهها لطف میکنید اگر برای من و تمام کسایی که فردا و پس فردا کنکور دارن دعا کنید. امیدوارم هر کس به هر چی که براش تلاش کرده و لیاقتشه برسه.🌟
آنسویابرها.
خیره خیره به انتهای جاده نگاه میکنم و کسی چه میدونه شاید در انتظار شخصی، روزی یا حتی اتفاقی باشم. واقعاً ممنون از دامن مشکیِ شب و کویر که ستارهها رو برای مدت کوتاهی گذاشت تو دستام تا شاید احساس بهتری داشته باشم.