آنسویابرها.
خیره خیره به انتهای جاده نگاه میکنم و کسی چه میدونه شاید در انتظار شخصی، روزی یا حتی اتفاقی باشم. واقعاً ممنون از دامن مشکیِ شب و کویر که ستارهها رو برای مدت کوتاهی گذاشت تو دستام تا شاید احساس بهتری داشته باشم.
گفت یه نامه بنویسید واسه خودتون تو سن سی و پنج سالگی... بعد کلی پرحرفی، تو جملهی آخر فقط تونستم براش بنویسم "امیدوارم تا وقتی که نور مطلق رو پیدا نکردی دست از جستجو برنداری."
آنسویابرها.
هروقت یه ذره با خودم احساس کردم که چقدر اینجا رو دوست دارم و احتمالاً قراره دلم براش تنگ بشه پشیمونم کردن. ولی جدی از اون لبخند پرانتزیهای پرمعنا ::::)))))) *
تلاش میکنی احساساتت رو تحت الشعاع قرار نده ولی بعداً به خاطر اینکه شارژ نداشتی و نتونستی به مامان زنگ بزنی، از برنامه درسیت که عقب افتادی یا وقتی چایی اول صبحت سرد میشه یهو کاسهی صبرت تِلپی از دستت ول میشه و بعدشم دیگه... خدا داند.
زندگی انقدر غیر منتظره است که یه شخص کاملاً رندوم منبع الهام بخشت میشه، انرژی مثبتش رو از هزاران کیلومتر اونورتر حس میکنی و از باتلاق سردرگمی و بلاتکلیفی نجاتت میده. در همین حال شخص دیگهای که فکر میکردی قراره تو روزای سخت پشتت بهش گرم باشه یه شب برای همیشه از صحنهی زندگیت ناپدید میشه.
دیگه آقاجونی نیست که هر سری وقتی دارم با عجله ازش خدافظی میکنم بهم بگه منتظرم بعد کنکور بیای کلی پیشم بمونی :)))))))