من حتی وقتی وسط جنگ هم که برمیگردم خونه، خودمو پرت میکنم رو تخت و میگم "هیچ جا خونهی خود آدم نمیشه".
وای یه چت قدیمی پیدا کردم با عکسای قدیمی، کاش آدما عکس و خاطرههاشونم با خودشون ببرن.
من واقعاً یکی از فعالیتهای موردعلاقهم چرخ چرخای آخر شبی تو خیابونای خلوت و این صحبتهاست.
هدایت شده از White
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم چیشد که اینطوری خودمرو آب کردم و ریختم پای تو؟ خودم رو نور کردم و تابیدم به تو، خودم رو نوازش کردم و نشستم روی برگ هات؟ با اینکه میدونستم تو آفتابگردونی هستی که دلت پیش آپولو عه. تو کلایتی بودی و من تموم عمر آفتابگردون بودنت، با هر آپولویی که از سر گذروندی، باغبونی شدم که با هر قدم فقط دور شدنت رو دید. بلند تر شدنت رو. نزدیک تر شدنت به خورشید رو. و هر بار دوید زیر جنازهی سوختهشدت از نزدیکی به خورشید و تو همیشه آغوش نجاتش رو پس زدی. حالا که چیزی جز چشمای سرد تو و قلب من که از نزدیکی به آفتابگردون سوخته نمونده و "و بعد یادم میاد که تو خیلی وقته کبود نیستی ، حتی از یاس بودن هم گذشتی . پناه بردی به سپیدی و دست کشیدی از غمی که من رو مبتلا کرد ." و همه چیز تموم شده، اصلا هیچوقت فهمیدی دوستت داشتم؟
ء.
هرزمان که ناامید شدم اسمت به قلبم زندگی داد امام عباس'ع...
هدایت شده از White
کاش یک روزی تمام زندگیم رو مثل اون کاغذ پرت کنم روی زمین و دو زانو بشینم پایین پای شما. برای ابد.
یه بار برات نوشته بودم "شد شد، نشد میام پیش خودت" و حالا که نمیدونم واقعاً شده یا نه، اومدم پیشت با کلی شعف و احساسات سرکوب شده.