یه بار برات نوشته بودم "شد شد، نشد میام پیش خودت" و حالا که نمیدونم واقعاً شده یا نه، اومدم پیشت با کلی شعف و احساسات سرکوب شده.
تو حرم نگاه کردن به آدما و جزئیاتی که دربارهشون وجود داره برام جالبه و قشنگترین قسمت هم همون عقب عقب رفتنای چند کیلومتری به همراه عرض ارادت و چابلوسیه.💘💘💘
روزایی که گذشت رو دوست داشتم. روزی دو وعده حرم داشتم، صبح و شب. پنجرهی اتاق از ساعت چهار عصر به بعد ماه رو میذاشت تو بغلم. یه آقای پاکبان بود که ساعت دوازده شب به بعد وقتی داشت خیابون رو جارو میکرد با سوز صداش آتیش میزد به قلب آدم، جوری که دلم میخواست از پنجره داد بزنم بگم «منم همینطور آقای پاکبان، منم همینطور».
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز خیلی زوده ولی امروز... روز اول شروع یه دورهی جدیدی از زندگیم، دلتنگ این کلاس دوازده نفره و آرامشی که همیشه برقرار بود شدم :))))
آنسویابرها.
هنوز خیلی زوده ولی امروز... روز اول شروع یه دورهی جدیدی از زندگیم، دلتنگ این کلاس دوازده نفره و آرا
یعنی چی که دیگه هیچوقت قرار نیست با چشمای برق برقی آزمایشگاه فیزیکات رو تجربه کنم زن؟!