روزایی که گذشت رو دوست داشتم. روزی دو وعده حرم داشتم، صبح و شب. پنجرهی اتاق از ساعت چهار عصر به بعد ماه رو میذاشت تو بغلم. یه آقای پاکبان بود که ساعت دوازده شب به بعد وقتی داشت خیابون رو جارو میکرد با سوز صداش آتیش میزد به قلب آدم، جوری که دلم میخواست از پنجره داد بزنم بگم «منم همینطور آقای پاکبان، منم همینطور».
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز خیلی زوده ولی امروز... روز اول شروع یه دورهی جدیدی از زندگیم، دلتنگ این کلاس دوازده نفره و آرامشی که همیشه برقرار بود شدم :))))
آنسویابرها.
هنوز خیلی زوده ولی امروز... روز اول شروع یه دورهی جدیدی از زندگیم، دلتنگ این کلاس دوازده نفره و آرا
یعنی چی که دیگه هیچوقت قرار نیست با چشمای برق برقی آزمایشگاه فیزیکات رو تجربه کنم زن؟!
هدایت شده از . بۍنهایت ؛
شدیداً رسیدم به اونجایی که سینا ساعی میگه ؛
قول میدم جلوتر یه حس جالب هست . 🐋
خانمیِ مهربونی که امروز تو مترو چون دیدی اخمام تو همه و فکرم مشغوله بهم لبخند زدی، خیلی نازی. لبخند درخشانت باعث شد منم از اون لبخند پهنا رو لبم بشینه :)💘
آنسویابرها.
دیگه آقاجونی نیست که هر سری وقتی دارم با عجله ازش خدافظی میکنم بهم بگه منتظرم بعد کنکور بیای کلی پیش
جدی جدی پنج ماه از نبودت گذشت؟!