eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
275 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
♦️🌹🌹🌹 🌞صبحِگاهان روز ازدواج مولا علی علیه السّلام و حضرت زهرا سلام الله مراسم عقد زوج عاشق شهدا در جوار شهیدان.🌹💝🌸🍃 @Beyzai_ChanneL
175.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴دلار از ۳۰۰۰ تومن بردم به ۲۶۰۰۰ هزار تومن بعد آوردم ۱۹۰۰۰۰ هزار تومن تا متوجه نشید چقدر گرون کردم تازه فکر هم کنید لطف هم بهتون کردم تورو خدا تشویقم نکنید اصلا قابل نداره 😁 اووووووون چنان فشار میارم که یکم عقب میکشم جیگرتون حال میاد... 😁 این اگه تدبیر دولت برای امید آفرینی در ملت نیست پس چیه ؟!😝😂 @Beyzai_ChanneL
👆میون دو تا دلبر موندم رو بذارم کدوم ور اینور [زیر این گلدون] بذارم یا اونور 😂😂😂😂😑😑 @Beyzai_ChanneL
نیستـی و من اینجا بجای آغوشت به شانه ی خاطراتت تکیه داده ام... ❤️ 🇱🇧 @Beyzai_ChanneL
خوشبختی همین است که هرروز صبح چشمانم رو به چشمان تو باز میشود ... ❤️ 🇱🇧 @Beyzai_ChanneL
. همه چیز از صبح شروع می شود .... روز من از تو .... با صدایت که می گویی صبح است برخیز ...!! ❤️ 🇮🇶 @Beyzai_ChanneL
🍃 دلتنگی‌ یعنی‌ هیچ چیز این روزگار دوست داشتنی نیست جز تو تو هم که نیستی‌... ❤️ 🇮🇷 🌹 شهادت: بیست و سوم بهمن 98، مرز زابل، درگیری با اشرار @Beyzai_ChanneL
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علی انصار الحسین(ع) الذین بذلوا انفسهم فی طريق الحسين(ع) 🌹 🕌 ❤️ @Beyzai_ChanneL
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سردار عزیز نیستی ببینی اینجا به خودشان لقب ژنرال می‌دهند و آقازاده‌هایشان بیت‌المال را برای خوشگذرانی چپاول می‌کنند 😔 اینجا ملاک تقوا نیست! @Beyzai_ChanneL
625.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺مثلا اگه رفتید یخچال بخرید گفت ۵۰ میلیون، بگید قابل قبول نیست و بیاید بیرون!😐 پ.ن:خدایا ب کجا داریم میریم ماااا @Beyzai_ChanneL
🌷خاطره ای از دوستان شهید : داخل پادگان بودیم,اکثر شبها ساعت دو نیمه شب برای سرکشی به مسجد آسایشگاه میرفتم و میدیدم در باز است و جواني(علی یزدانی )در تاریکی به نماز ایستاده. یکی از همین شبها که دوباره براي سركشي به مسجد رفتم در بسته بود ،دیدم علی بازبه نماز ايستاده و متوجه شدم كه از پنجره وارد نمازخانه شده و مشغول نماز شب خواندن است. @Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_بیست_و_دوم 💠 نگاهش می‌درخشید و دیگر نمی‌خواست احساسش را پنهان کند که #مردان
✍️ 💠 صورت و گلوی پاره سعد یک لحظه از برابر چشمانم کنار نمی‌رفت، در تمام این مدت از حضورش متنفر بودم و باز دیدن جنازه‌اش دلم را زیر و رو کرده بود که روی تخت بیمارستان از درد و وحشت آن عکس، غریبانه گریه می‌کردم. از همان مقابل در اتاق، طاقتش را تمام کرده بود که کنار تختم آمد و از تمام حرف دلش تنها یک جمله گفت :«مسکّن اثر کنه، می‌برم‌تون خونه!» 💠 می‌دانستم از حضور من در بیمارستان جان به لب شده و می‌ترسید کسی سراغم بیاید که کنار تختم ایستاده و باز یک چشمش به در اتاق بود تا کسی داخل نشود. از تنهایی این اتاق و خلوت با این زن خجالت می‌کشید که به سمت در برگشت، دوباره به طرفم چرخید و با صدایی آهسته عذرخواست :«مادرم زانو درد داره، وگرنه حتماً میومد پیش‌تون!» و دل من پیش جسد سعد جا مانده بود که با گریه پرسیدم :«باهاش چیکار کردن؟» 💠 لحظاتی نگاهم کرد و باورش نمی‌شد با اینهمه سعد، دلم برایش بتپد که با لحنی گرفته پاسخ داد :«باید خانواده‌اش رو پیدا کنن و به اونا تحویلش بدن.» سعد تنها یکبار به من گفته بود خانواده‌اش اهل هستند و خواستم بگویم که دلواپس من پیش‌دستی کرد :«خواهرم! دیگه نباید کسی بدونه شما باهاش ارتباط داشتید. اونا خودشون جسد رو به خانواده‌اش تحویل میدن، نه خانواده‌اش باید شما رو بشناسن نه کس دیگه‌ای بفهمه شما همسرش بودید!» 💠 و زخم ابوجعده هنوز روی رگ مانده بود که با لحنی محکم اتمام حجت کرد :«اونی که به خاطر شما یکی از آدمای خودش رو کشته، دست از سرتون برنمی‌داره!» و دوباره صدایش پیشم شکست :«التماس‌تون می‌کنم نذارید کسی شما رو بشناسه یا بفهمه همسر کی بودید، یا بدونه شما اونشب تو بودید!» قدمی را که به طرف در رفته بود دوباره به سمتم برگشت و قلبش برایم تپید :«والله اینا وحشی‌تر از اونی هستن که فکر می‌کنید!» 💠 صندلی کنار تختم را عقب‌تر کشید تا نزدیکم ننشیند و با تلخی خاطره خبر داد :«می‌دونید چند ماه پیش با مرکز پلیس شهر تو استان درعا چیکار کردن؟ تمام نیروها رو کشتن، ساختمون رو آتیش زدن و بعد همه کشته‌ها رو تیکه تیکه کردن!» دوباره به پشت سرش چشم انداخت تا کسی نباشد و صدایش را آهسته‌تر کرد :«بیشتر دشمنی‌شون با شما ! به بهانه آزادی و و اعتراض به حکومت شروع کردن، ولی الان چند وقته تو دارن شیعه‌ها رو قتل عام می‌کنن! که چندسال پیش به بهانه توریستی بودن حمص اونجا خونه خریدن، حالا هر روز شیعه‌ها رو سر می‌برن و زن و دخترهای شیعه رو می‌دزدن!» 💠 شش ماه در آن خانه زندانی سعد بودم و تنها اخباری که از او می‌شنیدم در گسترده مردم و سرکوب وحشیانه رژیم خلاصه می شد و حالا آن روی سکه را از زبان مصطفی می‌شنیدم که از وحشت اشکم بند آمده و خیره نگاهش می‌کردم. روی صندلی کمی به سمتم خم شد تا فقط من صدایش را بشنوم و این حرف‌ها روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد که جراحت جانش را نشان چشمان خیسم داد :«بعضی شیعه‌های حمص رو فقط به‌خاطر اینکه تو خونه‌شون تربت پیدا کردن، کشتن! مساجد و حسینیه‌های شیعه رو با هرچی و کتاب دعا بوده، آتیش زدن! خونه شیعه‌ها رو آتیش می‌زنن تا از حمص آواره‌شون کنن! تا حالا سی تا دختر شیعه رو...» 💠 غبار گلویش را گرفت و خجالت کشید از جنایت در حق شیعیان حرفی بزند و قلب کلماتش برای این دختر شیعه لرزید :«اگه دستشون بهتون برسه...» باز هم نشد حرفش را تمام کند که دوباره به صندلی تکیه زد، نفس بلندی کشید که از حرارتش آتش گرفتم و حرف را به هوایی دیگر کشید :«دکتر گفت فعلاً تا دو سه ماه نباید تکون بخورید که شکستگی دنده‌تون جوش بخوره، خواهش می‌کنم این مدت به این برادر اعتماد کنید تا بتونم ازتون مراقبت کنم!» 💠 و خودم نمی‌دانستم در دلم چه‌خبر شده که بی‌اختیار پرسیدم :«بعدش چی؟» هنوز در هوای نگرانی‌ام نفس می‌کشید و داغ بی‌کسی‌ام را حس نکرد که پلکی زد و با مهربانی پاسخ داد :«هر وقت حالتون بهتر شد براتون بلیط می‌گیرم برگردید پیش خونواده‌تون!» نمی‌دید حالم چطور به هم ریخته که نگاهش در فضا چرخید و با سردی جملاتش حسرت روزهای آرام را کشید :«ایران که باشید دیگه خیالم راحته! سوریه هم تا یک سال پیش هیچ خبری نبود، داشتیم زندگی‌مون رو می‌کردیم که همه چی به هم ریخت، اونم به بهانه ! حالا به بهانه همون آزادی دارن جون و مال و ناموس مردم رو می‌کنن!»... ✍️نویسنده: @Beyzai_ChanneL