از عراق که برگشت حال و هوای دیگری داشت..گاهی دور و برم می چرخید و می گفت:مادر تو از آن مادرهایی هستی که طاقتش را داری من باید بروم..من موندنی نیستم،عراق،سوریه...هر کجا باشد می روم..بی تابی نکن..تو اهل روضه های کربلایی هستی،می دانی که حضرت زینب چه کشید،باید مثل اهل بیت(علیهم السلام)صبور و خوددار باشی😊گاهی دست های خواهرانش را می گرفت و می گفت:این دست ها خیلی ظریفه،طاقت شلاق نداره،صورتش طاقت سیلی نداره،😔حضرت رقیه(سلام الله علیها) چطور تحمل کرد..؟؟😭😭
گاهی می گفت مادر راضی نباشی شهادت من امضا نمی شود..من برای دفاع از حریم امام حسین (علیه السلام)و حضرت زینب (سلام الله علیها)می روم اما شهادت انتهای سرنوشت من است😍اگر ذره ای نارضایتی در قلب نازنین تو باشد گره کار من باز نمی شود😔
@Beyzai_ChanneL
بارها می گفتم راضی هستم،ولی وقتی از جبهه ها بر می گشت می گفت:دیدی مادر کارم گیره؛راضی باش😭روزی از همین روزها مقابلم نشسته بود نان،خرما و ماست می خورد که خیلی دوست داشت،باز هم صحبت رفتن و پریدن از بام دنیا می کرد..از خوردن بازماند و از من سه بار قول گرفت که راضی باشم به رفتن و شهادتش..😞
ماجرای جنگ تکفیری ها که در سوریه آغاز شد،انگار بال گشود..روی زمین بند نبود..
از نمازهای پرشور و حال و دعاهای پرسوز او می فهمیدم،حس می کردم دیگر به اینجا تعلق ندارد و دلش تا حرم زینب (سلام الله علیها)،تا ضریح حضرت رقیه (سلام الله علیها)پر کشیده است..😊
چهل و پنج روز ماموریت گرفت و به سوریه رفت..
@Beyzai_ChanneL
گاهی تلفن می زد و خیال ما را راحت میکرد..می گفت:مادر تلفن سه دقیقه ای است،نصف آن را با شما صحبت می کنم و نصف دیگر را با همسرم..می گفتم:همه را با زینب صحبت کن من خبرها را از او می گیرم😊
مدت زیادی گذشت حدود 3روز بی خبری کلافه ام کرده بود..با همسرش صحبت کردم او هم خبری نداشت،بالاخره تلفن کرد و گفت ماموریتم تمدید شده و بیست روز دیگر می مونم..در حالی که دلم پیش رضا بود و هر لحظه تا حرم حضرت زینب (سلام الله علیها)پر می کشید دنبال کارهای ازدواجش بودم😍❤️
@Beyzai_ChanneL
بار آخر که از من و خواهرانش خداحافظی کرد سفارش کرد به صبوری،حرف هایش بوی رفتن می داد..😢مدتی بود که راه نمی رفت انگار بال داشت و می پرید🕊آرام و قرار نداشت..آن روز هم دو،سه بار حرف از لحظه های آخر بود..یاد حضرت زینب (سلام الله علیها)را در ذهنمان زنده می کرد😔 خواهرش که چند بار رفتن و آمدنش را دیده بود،گاهی که اعزام نمی شد به شوخی به او می گفت این بار هم میری ولی نمی برنت😄رضا برگشت رو به خواهرش و گفت:روح انگیز این بار بار آخره خداحافظ و رفت..😢
@Beyzai_ChanneL
از آخرین تماسش سه روز می گذشت..خبر شهادت همرزمانش مرتب به اهواز می رسید و من بی طاقت و نا آرام گوش به زنگ تلفن داشتم و یا زنگ در..
صدای تلفن در گوشم پیچید..پسرم علی بود..پرسید مادر حالت خوبه؟!🙂لحن سوالش مرا که لبه تیغ تردید بودم لرزاند..
پرسیدم برای چی حالم را می پرسی،چی شده،خبری داری؟گفت:نه زنگ زدم حالت را بپرسم،به شک افتاده بودم دوباره سوال پیچش کردم..حرفی نزد به خانه رسیدم،تماس ها از شهرهای ایذه و باغملک و رامهرمز شروع شد😰و می دانستم که..
به رامهرمز تلفن کردم و سفارش کردم به زینب چیزی نگویند😔
ولی صدای شیون زینب که از سودای دل،رضا را صدا می زد شنیدم😭
بله رضا در روز 12بهمن ماه سال 1394 آسمانی شده بود...
@Beyzai_ChanneL
در آخر...
🌹هدیه به روح تمام شهدا و شهید رضا عادلی صلوات و حمد و توحید ختم می کنیم🌹