هدایت شده از شهید محمودرضا بیضائی
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌤 اللهم اَنتَ السلام
السلام علیک یا اباعبدالله(علیه السلام)🍃
السلام علیک یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)🍃
السلام علیکم ایهاالشهدا🍃
@Beyzai_ChanneL
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"وقتی امنیت نباشد" به روایت تصویر...
لحظۀ حمله هوایی ترکیه به دهکدهای کردنشین عراق که بچهها مشغول بازی و آبتنی بودند
🔴ما امنیتمان را مدیون حاج قاسم هستیم نه برجامی که حتی مشکل آب خوردن مردم را هم حل نکرد!
@Beyzai_ChanneL
🚨"شُل گرفتیم؟"
نمیدانم چقدر "آقا" رو قبول دارید، اما...وقتی تو تلویزیون دیدم
که آقا میگفتن :
"از بالارفتن آمار غصهشون میگیره"
هُری دلم ریخت😞
حواسمان هست که آمار فوتیهایمان روی ۱۵۰ میچرخد؟!
جان است!
سرمایهی آدمیست!
یکبار هم بیشتر نداریمش،
حیف است که با کرونای زِپرتی بپرد!
بیایید کمی به خودمان سختی بدهیم🌹
بخاطر کادر درمانیمان،
بخاطر همهی مدافعان سلامت!
بخاطر خودمان رعایت کنیم!😷
از وقتی آقا گفتن غصه دار میشن دلم آشوب شد و با خودم عهد کردم که برای دل نائب الامام (عجلاللهتعالیفرجهالشریف)💚 رعایت کنم و در کوچه و خیابان با #ماسک رفتوآمد کنم
شما هم بپیوندید به پویش #من_ماسک_میزنم!✋🏻
پ.ن:
اینم بین خودمون بمونه؛
بسیجی باید "شهید" شه 😌
الکی بهونه دست این کرونا ندین
| من ماسک میزنم | 🤚🏻
#نشر_حداکثری_برای_دل_آقا
😷😷😷😷😷😷
@Beyzai_ChanneL
امام خامنه ای :
شما بچه های حزب اللهی هرچه فرزند بیشتر بیاورید نسل جماعت حزب اللهی بیشتر میشود.
@Beyzai_ChanneL
😡😡جنگ زَرگری
روحانی و احمدی نژاد،
جهت دوقطبی سازی
و بستن مذاکره با کدخدای
بعد از ترامپ ...
پروژه عبور از رهبری ...
ا🔴ین دو تا مثل یه سیب گندیده که از وسط نصفشون کردند به هم شبیهند❗️😏😔
هر دو پروژه ی عبور از رهبری
هر دو عاشق غرب
هر دو دشمن ولایت فقیه
هر دو خالی بند
هر دو با دشمنان دوستند
هر دو دشمن اسلام
هر دو ملت رو بیچاره کردند
هردو پوست کلفت و پر رو
هر دو..............................................................
@Beyzai_ChanneL
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم سخنرانی ظریف در مجلس که توسط صدا و سیما و خبرگزاریها سانسور شده بود😁😂
@Beyzai_ChanneL
نگاهت میكنم
خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان
چشم است و چشم از دل نشان دارد...
#هوشنگ_ابتهاج ✍
#شهید_سیدعلی_زنجانی 💚
#سالروز_ولادت 🌹
#فرمانده_ایرانی_حزبالله 🇱🇧
@Beyzai_ChanneL
سلام های تو
قدقامت ترین ِ فراخوان است؛
خصوصی،برای من.
که صبح آغاز شود
بشتابم به بیشتر دوستداشتنت
به لقمه گرفتن از دلتنگیُ دلواپسی
که همین عاشق تو بودن
"خیرالعمل"ترینِ شیوه ی زاهدانه ی من است.
#ویدا_احسان✍
#شهید_سپهبد_حاجقاسم_سلیمانی ❤️
#شهید_جمال_جعفر_آلابراهیم 💜
@Beyzai_ChanneL
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر معظم انقلاب:
نامه ای که من نوشتم را ببینید.......
برجام را به آن صورتی که عمل شد و تحقق شد بنده بهش اعتقادی نداشتم!!!!📛
پ ن: آقایان لیبرال افساد طلب!!!!!
با چه رویی میگید در افتضاح عظیم برجام!!!! بدون اذن و مشورت رهبری قدمی برنداشتید؟؟؟؟😠
چرا اینقدر دروغگو و وقیح هستید؟؟؟؟😡
خدایا🤲
این غده سرطانی بدخیم رو از وجود انقلاب اسلامی ما محو بفرما!!!
#سرطان_اصلاحات
@Beyzai_ChanneL
آقا سلام✋
دوباره دل برای شما به تنگ آمد💚
دوباره سه شنبه است و من حواسم پرت..😞
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_دهم 💠 از حیاط خانه که خارج شدیم، مصطفی با همان لحن محکم شروع کرد :«ببخشید ز
✍️ #دمشق_شهر_عشق
#قسمت_یازدهم
💠 احساس میکردم از دهانش آتش میپاشد که از درد و ترس چشمانم را در هم کشیدم و پشت پلکم همچنان مصطفی را میدیدم که با دستی پر از #خون سینهاش را گرفته بود و از درد روی زمین پا میکشید.
سوزش زخم شانه، مصیبت خونی که روی صندلی مانده و همسری که حتی از حضورش #وحشت کرده بودم؛ همه برای کشتنم کافی بود و این تازه اول مکافاتم بود که سعد بیرحمانه برایم خط و نشان کشید :«من از هر چی بترسم، نابودش میکنم!»
💠 از آینه چشمانش را میدیدم و این چشمها دیگر بوی خون میداد و زبانش هنوز در خون میچرخید :«ترسیدم بخواد ما رو تحویل بده، #نابودش کردم! پس کاری نکن ازت بترسم!» با چشمهایش به نگاهم شلاق میزد و میخواست ضرب شصتش تا ابد یادم بماند که عربده کشید :«به جون خودت اگه ازت بترسم، نابودت میکنم نازنین!»
هنوز باورم نمیشد #عشقم قاتل شده باشد و او به قتل خودم تهدیدم میکرد که باور کردم در این مسیر اسیرش شده و دیگر روی زندگی را نخواهم دید.
💠 سرخی گریه چشمم را خون کرده و خونی به تنم نمانده بود که صورتم هرلحظه سفیدتر میشد و او حالم را از آینه میدید که دوباره بیقرارم شد :«نازنین چرا نمیفهمی بهخاطر تو این کارو کردم؟! پامون میرسید #دمشق، ما رو تحویل میداد. اونوقت معلوم نبود این جلادها باهات چیکار میکردن!»
نیروهای امنیتی #سوریه هرچقدر خشن بودند، این زخم از پنجه همپیالههای خودش به شانهام مانده بود، یکی از همانها میخواست سرم را از تنم جدا کند و امروز سعد مقابل چشم خودم مصطفی را با چاقو زد که دیگر #عاشقانههایش باورم نمیشد و او از اشکهایم #پشیمانیام را حس میکرد که برایم شمشیر را از رو کشید :«با این جنازهای که رو دستمون مونده دیگه هیچکدوم حق انتخاب نداریم! این راهی رو که شروع کردیم باید تا تهش بریم!»
💠 دیگر از چهرهاش، از چشمانش و حتی از شنیدن صدایش میترسیدم که با صورتم به پنجره پناه بردم و باران اشک از چشمانم روی شیشه میچکید. در این ماشین هنوز عطر مردی میآمد که بیدریغ به ما #محبت کرد و خونش هنوز مقابل چشمانم مانده بود که از هر دو چشمم به جای اشک خون میبارید.
در این کشور غریب تنها سعد آشنایم بود و او هم دیگر #قاتل جانم شده بود که دلم میخواست همینجا بمیرم. پشت شیشه اشک، چشمم به جاده بود و نمیدانستم مرا به کجا میکشد که ماشین را متوقف کرد و دوباره نیش صدایش گوشم را گزید :«پیاده شو!»
💠 از سکوتم سرش را چرخاند و دید دیگر از نازنین جنازهای روی صندلی مانده که نگاهش را پردهای از اشک گرفت و بیهیچ حرفی پیاده شد. در را برایم باز کرد و من مثل کودکی که گم شده باشد، حتی لبهایم از #ترس میلرزید و گریه نفسم را برده بود که دل سنگش برایم سوخت.
موهایم نامرتب از زیر شال سفیدی که دیشب سمیه به سرم پیچیده بود، بیرون زده و صورتم همه از #درد و گریه در هم رفته بود که با هر دو دستش موهایم را زیر شال مرتب کرد و نه تنها دلش که از دیدن این حالم کلماتش هم میلرزید :«اگه میدونستم اینجوری میشه، هیچوقت تو رو نمیکشوندم اینجا، اما دیگه راه برگشت نداریم!»
💠 سپس با نگاهش ادامه مسیر را نشانم داد و گفت :«داریم نزدیک #دمشق میشیم، باید از اینجا به بعد رو با تاکسی بریم. میترسم این ماشین گیرمون بندازه.» دستم را گرفت تا از ماشین پیاده شوم و نگاهم هنوز دنبال خط خون مصطفی بود که قدم روی زمین گذاشتم و دلم پیش عطرش جا ماند.
سعد میترسید فرار کنم که دستم را رها نمیکرد، با دست دیگرش مقابل ماشینها را میگرفت و من تازه چشمم به تابلوی میان جاده افتاد که حسی در دلم شکست.
💠 دستم در دست سعد مانده و دلم از قفس سینه پرید که روی تابلو، مسیر #زینبیه دمشق نشان داده شده و همین اسم چلچراغ گریه را دوباره در چشمم شکست. سعد از گریههایم کلافه شده بود و نمیدانست اینبار خیال دیگری خانه خاطراتم را زیر و رو کرده که دلم تنها آغوش #مادرم را تمنا میکرد.
همیشه از زینبیه دمشق میگفت و نذری که در حرم #حضرت_زینب (سلاماللهعلیها) کرده و اجابت شده بود تا نام مرا زینب و نام برادرم را ابوالفضل بگذارد؛ ابوالفضل پای #نذر مادر ماند و من تمام این #اعتقادات را دشمن آزادی میدیدم که حتی نامم را به مادرم پس دادم و نازنین شدم.
💠 سالها بود #خدا و دین و مذهب را به بهانه آزادی از یاد برده و حالا در مسیر #مبارزه برای همین آزادی، در چاه بیانتهایی گرفتار شده بودم که دیگر #امید رهایی نبود...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@Beyzai_ChanneL