پانزده ساله بود که سوار بر ترک موتور همراه یکی از دوستانش تصادف سختی کرد و در کما فرو رفت..😔هول و هراس خانواده را بی تاب و بی قرار کرده بود..
سه روز نگرانی و التهاب بر سینه همه چنگ می کشید..نذر و نیازها شروع شد و دست ها به سوی درگاه خدای رحیم بالا رفت و سرانجام نهال دعا به گل نشست و ثمره اش به هوش آمدن رضا بود😊
آن سال به علت دوران طولانی درمان از درس و امتحانات آخر سال دوم دبیرستان محروم گردید😢و بعد از آن هم دیگر قادر به ادامه تحصیل نشد..
@Beyzai_ChanneL
سن سربازی به پیشوازش آمد..ماجرای سربازی اش روح بلند و همت فوق العاده او را به خوبی نشان داد.😊شخصیت خود ساخته و خودسازی تعجب آورش او را در راهی قرار داد که انتهایش بی گمان عبور از رخوت و سستی و پای نهادن در راه مردی و پایداری در مسیر مذهب حق علوی بود..😊رضا سه بار پذیرش شد و هر سه بار سهمیه سپاه گردید؛😍
اما او که به دنبال هدف دیگری بود می گفت نمی خواهم دوران سربازی من دوره ای سهل و آسوده باشد..میخوام طعم سختی و مرارت و رنج سربازی را با تمام وجود حس کنم😊
@Beyzai_ChanneL
و بار چهارم پادگان05 کرمان ارتش او را پذیرفت دوران سربازی را با آموزش های جدی و با تلاش و کوششی در خور توجه طی نمود😇دوره ی تکاوری اوج بالندگی و رشد و شکوفایی رضا بود..گاهی که از پادگان تلفن میزد در لابه لای صحبت هایش سوز و گدازی موج می زد که چرا در دوران دفاع مقدس نبودم تا جانم را فدای اهدافم کنم😔
@Beyzai_ChanneL
روزی از حقوق دوران خدمتش سوال کردم خیلی کوتاه جوابم را داد:من حقوق نمی گیرم؛بعدها معلوم شد صفت بندگی؛ایثار و یتیم نوازی اش را از مولایش علی (علیه السلام)در وجودش ذخیره دارد..😊او کارت حقوقی اش را به فرزند یتیمی داده بود تا هرگاه،پولی به حسابش واریز می شود؛برداشت کند..😍این فرزند یتیم را در روستاهای اطراف محل خدمت یافته بود..چرا که برای گذراندن دوره های تکاوری مرتب به کوه ها و صحراهای اطراف محل خدمت در رفت و آمد بود..گاهی نیز شیر و نان می خرید و میان دوستان سربازش توزیع می کرد..😊
@Beyzai_ChanneL
ناگفته نماند که پایگاه بسیج را پایگاه قلبی خود می دانست و از سال پنجم ابتدایی عضو بسیج پایگاه مسجد توحید در کنار مرقد مطهر علی بن مهزیار اهوازی شده بود..😊مناطق عملیاتی همچون شلمچه؛طلاییه و..از نوجوانی مورد علاقه او بودند و در سفرهای بسیج به این مناطق با شوق و شور شرکت داشت و الفتی با شهدای 8 سال دفاع مقدس برقرار کرده بود❤️رضا چند روزی پیداش نبود.نگران شدم😢به او اطمینان کامل داشتم اما دلم آشوب شده بود..پس از چند روزی به منزل آمد،سر و وضعی که داشت مثل همیشه نبود😕ذوق زده او را در آغوش گرفتم سر فرصت پرسیدم کجا بودی؟چه می کردی؟آرام آرام گفت که عراق بوده و برای دفاع از حریم اهل بیت (علیهم السلام) رفته است..😭
خوشحالی همراه با نگرانی ته دلم نشست گفتم چرا بی خبر رفتی..؟؟
@Beyzai_ChanneL
بار دوم که می خواست به عراق برود آمد گفت مادر می خواهم یک بار دیگر برای دفاع از حرم ائمه(علیهم السلام)به عراق بروم اما چون به صورت شخصی اقدام کرده ام راهم ندادند،آشنایی نداری تا از مرز شلمچه اقدام کنم؟😔با یکی از آشنایان تماس گرفتم،گوشی را به رضا دادم اما اجازه رفتن به او نداد هر چه التماس کرد،گریه کرد😭،فایده نداشت..
شب آن روز رضا باز هم دیر کرد..دلواپس شدم.نتوانستم با او تماس بگیرم؛چند ساعت گذشت گوشی ام زنگ خورد شماره ایرانی نبود😳گوشی را برداشتم رضا بود😍با نگرانی پرسیدم کجایی؟گفت:نجفم!☺️
نجف؟؟
آره نجفم..
چطور رفتی؟
گفت با هلی کوپتر سپاه و بعد به کربلا و..
@Beyzai_ChanneL
#خاطره
یک روز گوشی ام زنگ خورد؛نور صفحه که روشن شد نام مخاطب را خواندم❤️پسر گلم..قربونش برم❤️
گرم احوالپرسی بودم که صدای رضا از پشت گوشی با حیایی آمیخته با شرم گفت:دا من زن میخوام!شوقی در رگهایم دوید و گل از گلم شکفت☺️اما به خیال اینکه شوخی های همیشگی رضا گل انداخته قدری سر به سر او گذاشتم..ولی رضا گفت:دا؛جدی دارم صحبت میکنم سردار گفته باید زن بگیری؛آقا هم فرموده که باید نسل شیعیان رو زیاد کنیم به همین خاطر باید زن بگیرم..😇
رضا را خوب میشناختم فهمیدم نیتی را که دارد در آن مصمم است..به او قول دادم که پیگیر دختری خوب برای همسری اش باشم..😊به سراغ فامیل هایم در رامهرمز رفتم و پس از گفتگو با یکی از آن ها و قرار و مدار ساده ای،بازگشتم..
@Beyzai_ChanneL
به اهواز که برگشتم به رضا زنگ زدم و گفتم که برای خواستگاری به رامهرمز رفته ام،دختر شایسته ای را هم انتخاب کرده ام رضا گفت مادر من شرایطی دارم گفتم چه شرایطی؟🙂بفرما؛رضا شمرد:اول؛مانند مادر و آبجی هایم محجبه باشد؛دو خوش زبون و خوش برخورد باشد،سه اسمش هم زینب باشد..😊این ها همه خواسته های من از حضرت زینب(سلام الله علیها)است..یه شب که در حرم حسینی (علیه السلام)بودم خواب دیدم که در بارگاه ملکوتی امام حسین (علیه السلام)هستم که سه زن وارد حرم شدند؛یکی از آن ها که پارچ آبی در دست داشت به من رو کرد و گفت:بلند شو که هم اکنون خانمی وارد حرم می شود؛شما این پارچ آب را روی پاهای ایشان بریز..من گفتم:نمی تونم،خانم محرم نیست
گفت:این یک افتخاره که نصیب شما شده این خانم حضرت معصومه (سلام الله علیها)است😍
رضا حجب و حیای خاصی داشت در ادامه خواب می گفت؛وقتی حضرت معصومه (سلام الله علیها)وارد شد؛من روی چشم هایم را گرفتم و آب پارچ را روی پاهایش ریختم..😊
بلافاصله از خواب بیدار شدم و از حضرت سه چیز خواستم که برای شما گفتم..
حسی در درونم جان گرفت و قلبم ریخت علتش را نمی دانستم😢به رضا گفتم:هر سه شرط را دارد و او پذیرفت..
@Beyzai_ChanneL
از عراق که برگشت حال و هوای دیگری داشت..گاهی دور و برم می چرخید و می گفت:مادر تو از آن مادرهایی هستی که طاقتش را داری من باید بروم..من موندنی نیستم،عراق،سوریه...هر کجا باشد می روم..بی تابی نکن..تو اهل روضه های کربلایی هستی،می دانی که حضرت زینب چه کشید،باید مثل اهل بیت(علیهم السلام)صبور و خوددار باشی😊گاهی دست های خواهرانش را می گرفت و می گفت:این دست ها خیلی ظریفه،طاقت شلاق نداره،صورتش طاقت سیلی نداره،😔حضرت رقیه(سلام الله علیها) چطور تحمل کرد..؟؟😭😭
گاهی می گفت مادر راضی نباشی شهادت من امضا نمی شود..من برای دفاع از حریم امام حسین (علیه السلام)و حضرت زینب (سلام الله علیها)می روم اما شهادت انتهای سرنوشت من است😍اگر ذره ای نارضایتی در قلب نازنین تو باشد گره کار من باز نمی شود😔
@Beyzai_ChanneL