هدایت شده از شهید محمودرضا بیضائی
🌹🍃🌹🍃🌹🍃
🌤 اللهم اَنتَ السلام
السلام علیک یا اباعبدالله(علیه السلام)🍃
السلام علیک یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)🍃
السلام علیکم ایهاالشهدا🍃
@Beyzai_ChanneL
🔹 روایتی از پدر
#شهید_محمد_اسدی
« محمد ، چهار بار به عراق
و بعـد از آن به سـوریـه رفت
من عمل قلب باز انجام داده بودم
و حالم مسـاعد نبود ، گفتم :
شمـا به اندازه خودت رفتی نرو ...
می گفت :
« پنج پسر دارید پـدر !
نمی خواهید خمسشان را
در راه حضرت زینب (س) بدهید؟
تا شمـا راضـی نباشیـد ،
بیبی زینب(س) من را طلب نمیکند
عراق شیعه زیاد دارد و دفاع میکنند.
میخواهم برای دفاع از ناموس ائمه (ع)
به ســـــوریه بروم .»
پای من را بوسید و گفت راضی باشید
و از من دل بکنید. من هم قول میدهم
شفایتان را از ائمه (ع) بگیرم ...
رفت و شفــای من را هم گرفت. »
💐ولادت : ۱۳۶۴/۰۶/۳۰
🌹شهادت: ١٣٩۵/۰۳/۱۷
[مصادف با اول رمضانالمبارک]
محل شهادت : جنوب حلب ، سوریه
🥀🕊#شهـید_مدافع_حرم #محمد_اسدی
#فرمانده_ایرانی_گردان_غلامانعباس
#لشڪر_سرفراز #فاطمیون
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
علت ارتباط مایک وایت، نظامی مبادله شده آمریکایی با یک دختر اصلاحطلب چیست؟ @Beyzai_ChanneL
⭕️مجید طاهری پزشک ایرانی زندانی در آمریکا به کشور بازگشت
🔹مجید طاهری پزشک ایرانی ساکن آمریکا که به اتهام دور زدن تحریم های غیرقانونی آمریکا در بازداشت بود و با مایکل وایت تبعه آمریکایی مبادله شد، با استقبال جابری انصاری معاون وزیر خارجه ایران به کشور بازگشت.
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
⭕️مسئول سابق قوه قضاییه در دادگاه تصاویری از اولین جلسه رسیدگی به اتهامات «اکبر طبری» معاون اجرایی
امام خمینی(ره): "آنقدر صدمه ای که اسلام از یک آخوندِ فاسد میخورد از شاه نمیخورد؛ ساواکی محترمتر است از آخوند فاسد؛ ...دنیا و اهل جهنم از بوی تعفّن آخوند فاسد در عذاب هستند"
تصویر آخوند فاسد #قاضی_منصوری همدست #اکبر_طبری که با گرفتن رشوه ۱۰میلیارد تومانی از کشور گریخت!
@Beyzai_ChanneL
قالیباف با انتصابات دیروزش ثابت کرد اهل باج دادن به جریانات نیست! حمید اصلانی بیسیمچی قدیمی شهید خرازی که همیشه این چند سال مردونه پا کار نظام بوده رو گذاشت مع اجرایی و بابک نگاهداری که یک فرد علمی و انقلابی است را هم به مشاور و رییس حوزه ریاست منصوب کرد
ممنون رییس مجلس انقلابی
@Beyzai_ChanneL
PanahiReza.mp3
زمان:
حجم:
444.4K
🔈 وصیت نامه صوتی عارف ۱٢ ساله شهید رضا پناهی
🌺 عاشق امام زمان شدم؛
میخواهم اسلام را یاری کنم
اسلام را در تمام جهان گسترش دهیم...
🔻 دغدغه های زیبای یک نوجوان...
@Beyzai_ChanneL
این #اسکناس_۲۰_دلاری آمریکا را بهم ريخت
مغازه دار با پلیس تماس گرفت که #جرج_فلوید اسکناس جعلی پرداخت کرده است.
پلیس سر رسید و او را به وحشيانه ترین شکل، کشت.
بعدا معلوم شد که آن اسکناس جعلی نبود و مغازه دار خلاف واقع گفته است.
اما #افول_آمریکا فقط به یک اسکناس ۲۰ دلاری نیاز داشت.
اکنون آمریکا با همان ۲۰ دلاری، در آتش خشم و عصبانيت مردمش تاوان میدهد
@Beyzai_ChanneL
پیام تشکر رهبر معظم انقلاب از پرسنل نفتکشهای اعزامی به ونزوئلا
🔹حضرت آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی با ارسال پیامی محبت آمیز از حرکت جهادی فرماندهان و کارکنان شناورهای نفتکش جمهوری اسلامی ایران که محموله فرآوردههای نفتی را به کشور ونزوئلا منتقل کردند قدردانی نمودند.
📝متن این پیام به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
🔹به همه شما عزیزان، کاپیتان و کارکنان کشتی خداقوت میگویم. کار بزرگی کردید. حرکت شما حرکتی جهادی بود. کشور را سرافراز کردید.
ان شاالله موفق باشید. سیدعلی خامنه ای ۹۹/۳/۱۹
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #تنها_میان_داعش #قسمت_بیست_و_هشتم 💠 شنیدن همین جمله کافی بود تا کاسه دلم ترک بردارد و از رفتن ح
✍️ #تنها_میان_داعش
#قسمت_بیست_و_نهم
💠 در تمام این مدت منتظر #شهادتش بودم و حالا خطش روشن بود که #عطش چشیدن صدایش آتشم میزد.
باطری نیمه بود و نباید این فرصت را از دست میدادم که پیامی فرستادم :«حیدر! تو رو خدا جواب بده!» پیام رفت و دلم از خیال پاسخ #عاشقانه حیدر از حال رفت.
💠 صبر کردن برایم سخت شده بود و نمیتوانستم در #انتظار پاسخ پیام بمانم که دوباره تماس گرفتم. مقابل چشمانم درصد باطری کمتر میشد و این جان من بود که تمام میشد و با هر نفس به #خدا التماس میکردم امیدم را از من نگیرد.
یک دستم به تمنا گوشی را کنار صورتم نگه داشته بود، با دست دیگرم لباس عروسم را کنار زدم و چوب لباسی بعدی با کت و شلوار مشکی دامادی حیدر در چشمم نشست.
💠 یکبار برای امتحان پوشیده و هنوز عطرش به یادگار مانده بود که دوباره مست محبتش شدم. بوق آزاد در گوشم، انتظار احساس حیدر و اشتیاق #عشقش که بیاختیار صورتم را سمت لباسش کشید.
سرم را در آغوش کتش تکیه دادم و از حسرت حضورش، دامن #صبوریام آتش گرفت که گوشی را روی زمین انداختم، با هر دو دست کتش را کشیدم و خودم را در آغوش جای خالیاش رها کردم تا ضجههای بیکسیام را کسی نشنود.
💠 دیگر تب و تشنگی از یادم رفته و پنهان از چشم همه، از هر آنچه بر دلم سنگینی میکرد به خدا شکایت میکردم؛ از #شهادت پدر و مادر جوانم به دست #بعثیها تا عباس و عمو که مظلومانه در برابر چشمانم پَرپَر شدند، از یوسف و حلیه که از حالشان بیخبر بودم و از همه سختتر این برزخ بیخبری از عشقم!
قبل از خبر #اسارت، خطش خاموش شد و حالا نمیدانستم چرا پاسخ دل بیقرارم را نمیدهد. در عوض #داعش خوب جواب جان به لب رسیده ما را میداد و برایمان سنگ تمام میگذاشت که نیمهشب با طوفان توپ و خمپاره به جانمان افتاد.
💠 اگر قرار بود این خمپارهها جانم را بگیرد، دوست داشتم قبل از مردن نغمه #عشقم را بشنوم که پنهان از چشم بقیه در اتاق با حیدر تماس گرفتم، اما قسمت نبود این قلب غمزده قرار بگیرد.
دیگر این صدای بوق داشت جانم را میگرفت و سقوط #خمپارهای نفسم را خفه کرد. دیوار اتاق بهشدت لرزید، طوریکه شکاف خورد و روی سر و صورتم خاک و گچ پاشید.
💠 با سر زانو وحشتزده از دیوار فاصله میگرفتم و زنعمو نگران حالم خودش را به اتاق رساند. ظاهراً خمپارهای خانه همسایه را با خاک یکی کرده و این فقط گرد و غبارش بود که خانه ما را پُر کرد.
نالهای از حیاط کناری شنیده میشد، زنعمو پابرهنه از اتاق بیرون دوید تا کمکشان کند و من تا خواستم بلند شوم صدای پیامک گوشی دلم را به زمین کوبید.
💠 نگاهم پیش از دستم به سمت گوشی کشیده شد، قلبم به انتظار خبری از #تپش افتاد و با چشمان پریشانم دیدم حیدر پیامی فرستاده است.
نبض نفسهایم به تندی میزد و دستانم طوری میلرزید که باز کردن پیامش جانم را گرفت و او تنها یک جمله نوشته بود :«نرجس نمیتونم جواب بدم.»
💠 نه فقط دست و دلم که نگاهم میلرزید و هنوز گیج پیامش بودم که پیامی دیگر رسید :«میتونی کمکم کنی نرجس؟»
ناله همسایه و همهمه مردم گوشم را کر کرده و باورم نمیشد حیدر هنوز نفس میکشد و حالا از من کمک میخواهد که با همه احساس پریشانیام به سمتش پَر کشیدم :«جانم؟»
💠 حدود هشتاد روز بود نگاه #عاشقش را ندیده بودم، چهل شب بیشتر میشد که لحن گرمش را نشنیده بودم و اشتیاقم برای چشیدن این فرصت #عاشقانه در یک جمله جا نمیشد که با کلماتم به نفس نفس افتادم :«حیدر حالت خوبه؟ کجایی؟ چرا تلفن رو جواب نمیدی؟»
انگشتانم برای نوشتن روی گوشی میدوید و چشمانم از شدت اشتیاق طوری میبارید که نگاهم از آب پُر شده و به سختی میدیدم.
💠 دیگر همه رنجها فراموشم شده و فقط میخواستم با همه هستیام به فدای حیدر شوم که پیام داد :«من خودم رو تا نزدیک #آمرلی رسوندم، ولی دیگه نمیتونم!»
نگاهم تا آخر پیامش نرسیده، دلم برای رفتن سینه سپر کرد و او بلافاصله نوشت :«نرجس! من فقط به تو اعتماد دارم! #داعش خیلیها رو خریده.»
💠 پیامش دلم را خالی کرد و جان حیدرم در میان بود که مردانه پاسخ دادم :«من میام حیدر! فقط بگو کجایی؟» که صدای زهرا دلم را از هوای حیدر بیرون کشید :«یه ساعت تا #نماز مونده، نمیخوابی؟»
نمیخواستم نگرانشان کنم که گوشی را میان مشتم پنهان کردم، با پشت دستم اشکم را پاک کردم و پیش از آنکه حرفی بزنم دوباره گوشی در دستم لرزید.
💠 دلم پیش اضطرار حیدر بود، باید زودتر پیامش را میخواندم و زهرا تازه میخواست درددل کند که به در تکیه زد و #مظلومانه زمزمه کرد :«امّ جعفر و بچهاش #شهید شدن!»...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
@Beyzai_ChanneL