شهید محمودرضا بیضائی
پارسال همین روزا بود که رفقا داشتن واسه کاروان زیارتی اربعین هیأت ثبت نام می کردند.
حسابی دلم گرفته بود، نمی دونستم هزینه سفر رو از کجا جور کنم.
روم نمی شد با کسی در میون بزارم.
یه شب بعد هیأت، حسین رو دیدم.
مثل همیشه گرم احوالپرسی کرد.
در مورد سفر اربعین پرسید؟!
گفت مصطفی امسال میای یا نه؟!
بهش گفتم رفیق کارم گره خورده.
(تو اون شرایط روم نشد بگم که مشکل مالی دارم).
تا حسین اینو شنید، دستمو گرفت و با خودش برد یه گوشه
گفت چه مشکلی داری؟!
چه گرهی تو کارت افتاده؟!
هیچ حرفی نزدم، با این که دلم لک زده بود واسه کربلا اما نمی تونستم بهش بگم حتی پول ویزا گرفتن هم ندارم
حسین گفت: رفیق اگه پول کم آوردی من هستم!
اگه مشکلت مالیه رو کمک من حساب کن.
خیلی خوشحال شدم
گفتم از کجا می خوای جورش کنی؟!
گفت من با یه شخصی صحبت کردم ، قبول کرد برا چند نفر که واسه زیارت کربلا نیاز مالی دارن، هزینه ای رو قرض بده.
قرار گذاشتم هر وقت توانایی شو داشتن، پول رو پس بدن.
با اینکه هیچ راهی جز این نداشتم، ولی روم نشد قبول کنم.
گفتم دمت گرم. اگه جور نشد بهت خبر می دم.
اونم گفت پس من منتظر خبرت می مونم.
همون شب به حسین زنگ زدم و حسین هم سریع، پول رو بهم داد.
اون سال با کمک آقا حسین ولایتی فر ما کربلایی شدیم.قدم قدم کنار هم به سمت حضرت عشق رفتیم.
امسال اما حسین شهید شده.
رفیقمون زود تر از همه ما رفته کربلا.
این روزها که بچه های هیأت دوباره دارن واسه زیارت کربلا ثبتنام می کنند، من تو دلم با حسین حرف میزنم :
رفیقی که معرفتت رو ثابت کردی،
مشتی ترین، اگه هنوز می تونم رفیق صدات کنم،
یعنی اگه هنوز لیاقت رفاقت با تو رو دارم، ازت یه خواهش دارم.
ازت می خوام امسال هم رفیقتو کربلایی کنی!
«راوی :مصطفی رحمانی»
#شهید_حسین_ولایتی
@Beyzai_ChanneL
💞💞💞
یه نفر اومده بود مسجد و از دوستان سراغ شهید ابراهیم هادی رو می گرفت .
بهش گفتم : " کار شما چیه ؟ بگین شاید بتونم کمک تون کنم "
گفت : " هیچی ! می خواهم بدونم این شهید ابراهیم هادی کی بوده ؟
قبرش کجاست ؟ "
مونده بودم چی بهش بگم ..
بعد از چند لحظه سکوت گفتم :
" شهید ابراهیم هادی مفقود الاثره ، قبر نداره .. چرا سراغشو می گیری ؟ "
با یه حزن خاص قضیه رو برام تعریف کرد :
" کنار خونه ی ما تصویر یه شهید نصب کردند که مال شهید ابراهیم هادی هستش . من دختر کوچیکی دارم که هر روز صبح از جلوی این تصویر رد میشه و میره مدرسه . یه روز بهم گفت :
" بابا این آقا کیه؟ "
گفتم : " اینا رفتند با دشمنا جنگیدن و نذاشتن دشمن به ما حمله کنه و شهید شدند . "
از زمانی که این مطلب رو به دخترم گفتم ، هر وقت از جلوی عکس رد میشه بهش سلام می کنه .
چند شب پیش این شهید اومده به خواب دخترم بهش گفته من ابراهیم هادی ام ، صاحب همون عکس که بهش سلام می کنی ؛
بهش گفته :
" دختر خانوم ! تو هر وقت به من سلام می کنی من جوابت رو میدم ؛
چون با این سن کم ، اینقدر خوب حجابت رو رعایت می کنی دعات هم می کنم "
بعد از اون خواب دخترم مدام می پرسه : " این شهید ابراهیم هادی کیه ؟ قبرش کجاست ؟ "
بغض گلوم رو گرفته بود .. حرفی برا گفتن نداشتم ؛
فقط گفتم : " به دخترت بگو اگه می خواهی شهید هادی همیشه هوات رو داشته باشه مواظب نماز و حجابت
باش .. "
💞💞💞
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
💞💞💞 یه نفر اومده بود مسجد و از دوستان سراغ شهید ابراهیم هادی رو می گرفت . بهش گفتم : " کار شما چیه
💛🍃|
شهید یعنے:
به خیرگذشت...نزدیڪ بود بمیرد!
تو
چه میڪنے،
این میانه ےخون برادرم...؟!
براے بیدارے ما...؟!
آخ ...
یادم رفته بود ...
شهید بیدارمیڪند ...
شهید دستت را میگیرد ...
شهید بلندت میڪند ...
#شهیدابراهیم_هادی
#مخلص_الشهداء
@Beyzai_ChanneL
🔹همسر شهید محمدحسین محمدخانی:
🌹عاشق روضههای حاجمنصور ارضی بود. ولی در سبک سینهزنی، بیشتر از حاجمحمودکریمی خوشش میومد.
🌹سرمان میرفت، هیئتمان نمیرفت: رأيةالعباس چیذر، دعای کمیل حاجمنصور در شاهعبدالعظیم، غروب جمعهها هم میرفتیم طرف خیابان پیروزی، هیئت گودال قتلگاه.
🔹تولد: ۶۴/۴/۹
🔹شهادت: ۹۴/۸/۱۶
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
🔹همسر شهید محمدحسین محمدخانی: 🌹عاشق روضههای حاجمنصور ارضی بود. ولی در سبک سینهزنی، بیشتر از حاج
🔹همسر شهید محمدحسین محمدخانی:
🌹گفته بود: اگه جنازهای بود و منو دیدی، اول از همه بگو نوش جونت.
بلند بلند میگفتم: نوشجونت، نوشجونت.
🌹بهش میگفتم: سلام منو به ارباب برسون.
🌹بعداز معراج، تا خاکسپاری، فقط تابوتش رو دیدم. موقع تشییع، خیلی سریع حرکت میکردند. پشت تابوتش که راه میرفتم، زمزمه میکردم: ای کاروان آهسته ران، آرام جانم میرود!
🌹زمان تشییع، مداح داشت روضه حضرت علیاصغر میخوند. نمیدانستم آنجا چه خبر است، شروع کرد به لالایی خوندن. بعد هم گفت: همین دفعهی آخر که داشت میرفت، به من گفت: من دارم میرم و دیگه برنمیگردم! توی مراسمم برای بچهام لالایی بخون!
🌹محمدحسین نوحهی
"رسیدی به کرببلا خیره شو
به گنبد به گلدستهها خیره شو
اگه قطره اشکی چکید از چشات
به بارون این قطرهها خیره شو"
را خیلی دوست داشت. نمیدانم کسی به گوش مداح رسانده بود یا خودش انتخاب کرده بود.
🌹به یکی از رفقای محمدحسین که جزو مدافعان هم بود، گفتم: میتونین کاری کنین برم توی قبر؟
آبانماه بود و خیلی سرد. وقتی رفتم پایین قبر، همهی روضههایی که برایم خوانده بود، زمزمه کردم.
🌹گفته بود: داخل قبر، برام روضه بخون، زیارت عاشورا بخون، اشک گریه بر امامحسین رو بریز توی قبر، تاحدی که یه خورده از خاکش، گِل بشه.
براش خوندم.
🌹همان شعری که همیشه آخر هیئت گودال قتلگاه، میخواندند، خیلی دوستش داشت:
"دل من بسته به روضههات
جونم فدات، میمیرم برات
پدر و مادر من فدات
جونم فدات، میمیرم برات
چی میشه با خیل نوکرات
جونم فدات، میمیرم برات
سرجدا بیام پایین پات
جونم فدات، میمیرم برات"
🌹صدای " این گل پرپر از کجا آمده" نزدیکتر میشد.
🌹سعی میکردم احساساتم را کنترل کنم. میخواستم واقعاً آن اشکی که داخل قبر میریزم، اشکِ بر روضهی امامحسین علیهالسلام باشد، نه اشک از دست دادن محمدحسین.
🌹هرچه روضه به ذهنم میرسید، میخواندم و گریه میکردم.
نگاهی به قبر انداختم، باید میرفتم. داییام آمد و به زور من را برد بیرون.
🌹آقایی رفت پایین قبر، به آن آقا گفتم: شهید میخواست براش سینه بزنم. شما میتونید؟
🌹بغضش ترکید. چند دفعه زد روی سینهاش.
بهش گفتم: نوحه هم بخونید.
🌹پرسید چی بخونم؟
🌹گفتم:
"از حرم تا قتلگه، زینب صدا میزد حسین؛ دست و پا میزد حسین؛ زینب صدا میزد حسین"
#شهید_مدافع_حرم
#محمدحسین_محمدخانی
#شهدا_رایادکنید_باصلوات
@Beyzai_ChanneL
🔻درگیری پلیس و قاچاقچیان در سیستان و بلوچستان
🔹ساعتی قبل بر اثر درگیری پلیس سیب سوران استان سیستان و بلوچستان با قاچاقچیان مواد مخدر، رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر «سیب و سوران» به شهادت رسید.
@Beyzai_ChanneL
بسم رب الشهدا
.☑️ «نقل از مادر بزرگوار شهیدمصطفی صدرزاده»
.
.
⚫️این روزها مرا به زمانی می برد که مصطفی را درسن چهارسالگی نذر حضرت اباالفضل کردم.
و خودش از کودکی برای محرم آرام و قرار نداشت ،چقدر بالا و پایین می پرید .
.زمانی که خیلی کوچک بود و دوست داشت اون رو هم توی دسته عزاداری راه بدن ، یا زمانی که از دسته ثارالله اهواز جاموند وهمش گریه می کرد 😭
ومی گفت خواب رفتم جاموندم،
.یازمانی که در سن نوجوانی رفت لباس عید بگیره ولی لباس مشکی گرفت و گفت امسال عید نداریم ،❣
. و یا سال 88 که در روز عاشورا بی حرمتی دید و تاب نیاورد ومجروح شد و... 😔
.
▪️تمام این خاطرات مرا بی قرارش می کند و یقین پیدا میکنم که آمدنش در پنجم محرم و رفتنش در نهم محرم و عاشورایی شدنش در روز تاسوعا از روز ازل ثبت شده بود.😭🌹
#حسینیه_شهید_صدرزاده
#مادرانه
➖➖➖➖➖➖➖
#شهید_مصطفی_صدرزاده ( با نام جهادی سید ابراهیم)
@Beyzai_ChanneL
#آقا_مصطفی_صدرزاده
خیلی خوابم قشنگ بود ماجرای این خواب برای چند روز گذشته هست توی یه اتاق نشسته بودیم، همه بچه ها بودن.
نمیدونم چرا این جوری شده بودم!!
آخه فقط مصطفی و یکی دیگه رو میتونستم ببینم، ولی اینم بگم میدونستم که، بقیه بچه ها، همشون هستن ولی من نمیتونستم ببینم.
بهش گفتم:"مصطفی، خیلی نامردی! !لان چند ماهه گذشته؟؟ مگه قول نداده بودی، اگه شهید شدی، بیای تو خوابم؟؟
گفت:"داداش به خدا دست خودم نبود که بیام"گفتم:مصطفی از اون دنیا چه خبر؟
گفت: داداش فقط اینو بهت بگم، اونجا خیلی خوبه، خیلی خوبه .گفتم:"مصطفی تو شهید شدی، جات خوبه اونجا؟
خندید و گفت:"نگران نباش! شما همه تون، جاتون اینجاست،اصلا سر این چیزها قصه نخور .
بهش گفتم تو، توی وصیت نامه ت مگه نگفتی که آدم تک خوری نیستی، چی کار کردی؟ گفت :داداش اسم همه شما رو پیش حضرت زهرا سلام الله علیها بردم. با تعجب زیاد ازش پرسیدم: مصطفی تو الان واقعا، همه امام ها رو می بینی؟
گفت: آره،همه رو میبینم، دیشب پیش امام موسی کاظم علیه السلام بودم.
داشت توضیح می داد که در مورد چی، با امام موسی کاظم علیه السلام صحبت می کرد،ولی متاسفانه فراموش کردم .
بعد بهش گفتم" مصطفی، یادته یه شب سجاد عفتی،با خانومش اومده بود سر مزارت؟
زار میزد، چی میگفت؟چی میخواست؟ فقط خندید و چیزی نگفت.
گفتم: مصطفی ما میایم سر مزارت،تو ما رو میبینی؟ این جوری میایم و میزنیم رو سنگ مزارت، کی صدات میکنه؟
گفت:آره چرا نمی بینمتون؟ هر موقع میزنید به سنگ مزارم، میان صدام می کنن، شما رو میبینم.
گفتم: تا حالا شده کار بچه ها رو درست کنی؟ گفت:آره نشون به این نشون که،کار فلانی هم ما درست کردیم...
@Beyzai_ChanneL