ثواب پاسداری و مرزبانی
امام صادق علیه السلام فرمودند هر چشمی که روز قیامت از(شدت ترس گناهان)بیدار است و آرامش ندارد مگر چشمان سه گروه
1-چشمی که در راه خداوند(،عبادات نگهبانی و مرزبانی)شبها بیدار باشد
2-چشمی که در برخورد با نامحرم فرو افتد و نگاه نکند
3-چشمی که از ترس و عظمت حضرت حق تعالی بگرید
منبع مستدرک الوسائل ص 17ج11
کتاب سبکبالان عاشق
صفحه 31
نویسنده خادم الشهدا رمضانی
نزدیک چهار بعد ظهر بود
فروردین راوی شلمچه بودم
خیلی خسته بودم مرتب کاروان می آمد منم صحبت می کردم
از همه جای کشور زائر امده بود
یه کاروان از تهران آمده بود
قصه یه دختر خانم براشون تعریف کردم پارسال آمده بود شلمچه🏻👇🏻
این دختر خانم وقتی صحبت شد در مورد کربلای پنج کرامات شهدا
غربت شلمچه اهمیت نمیداد😑
چادر نپوشیده بود
سرش تو گوشی بود یا با بغل دستی شون حرف میزد
جوری بود چندین بار تذکر دادند خانما فایده نداشت
روز بعد نزدیک غروب دیدم
یه خانمی داره گریه می کنه
دنبال مسؤل دفتر می گرده
گفتم چی شده ؟ در خدمتم
گفت دیروز شما برای ما صحبت کردین در مورد شهدا عملیات کربلای پنج کرامات شهدا کاروان تهران هستیم
گفتم بله اما روزی هزار نفر میاد
شرمنده ام شما را به جا نمییارم
گفتند دشمن شما
خانمی با ما بود دیروز چند بار دوستان خود شما تذکر دادی
گفتم خوب چیزی شده کاری از دست من ساخته است
جواب دادن یک ساعت نمی دونم چی شده فقط گریه می کنه خاک به سرش می ریزه
گفتم الان کجاست اشاره کرد اون جا رفتم دیدم همون خانم مانتوی هست از بس گریه کرده بود چشش کاسه خون بود
رفتم کنارش آبجی چی شده ؟
میشه خواهش کنم بلند شو بیا دفتر راحت صحبت کنید
انگار صدای منو نمی شنید
فقط یه کلمه گفت نفسش داشت می گرفت چا چادر
چادر بده!
دوتا خانم کمک کردن
آوردن اتاق خادمین
یه لیوان آب بهش دادم
بگو آبجی چی شده
به زور آب خورد
یکم به صورتش آب پاشید یکی از خانما
گفت دلسا جون بس کن
آخه شما تا حالا
داشتی می خندیدی سر به سر
دخترا میزاشتی بگو چی شده
گفتم بزارین راحت باشه یکم سبک بشه
گفت می خوام تنها باشم فقط چادر می خوام همین الان
تا چادر ندین حرف نمیزنم
آخه چادر نبود اون جا گفتم چشم شما گریه نکن
با سید تماس گرفتیم جریان گفتم گفتند خرمشهر هستم تا بیام طول می کشه
اما چشم همین الان میرم بازار
سید چادر دادند رفتن دنبال کارهای دیگه
چادر دادم پوشید🏻 خودش جوری پیچیدند تو چادر مثل بچه ای که تو بغل مادر آرام میگیره🏻
گفت تنهایی می خوام بهتون بگم خانما رفتن بیرون
با اشک گفت بعد نهار تا حالا حس عجبی دارم صدا هایی می شنوم انگار خاک های این جا بامن حرف میزند
عکس های شهدا
من نه نماز می خونم نه روزه تا حالا با شهدا هیچ رابطه ایی نداشتم برا تفریح آمده بودم دو ساعت پیش خسته شدم
از بس صدا تو گوشم بود رفتم کنار اون سنگر ها
همون جا نشستم خوابم برد
خواب دیدم یه مرد زیبا نورانی با لباس خاکی اومد کنارم
در مورد شهدا شلمچه همه چیز صحبت کرد
گفت من دعوت نامه براتون نوشتم بیای دلسا خانم
قول بده دختر خوبی باشی قدر این سفر این عمری که خدا بهت داده رو بدونی
من صدات می کردم دوستانم دعات می کردند دخترم برگرد می دونی چقدر رفتن تکه تکه شدند تا چادر سر شما ها کشیده نشه
صحنه هایی نشون داد تمام زمین جاهایی که دیروز تا حالا رفته بودم خون بود
چقدر جوان شهید شده بود مثل فیلم سینمایی
بام خیلی صحبت کرد
بعد یه کادو بهم دادن گفت باز کن از طرف همه شهدای این جا هست
باز کردم چادر بود پوشیدم گفت مبارک باشه خوش آمدید
دخترم بهت میاد
گفتم شما چقدر آشنایی اسمت چیه
گفت محمد رضا
علیپور هستم
از خواب پریدم
حال خودم عجیب بود
بهش گفتم خوش آمدید آبجی چادر زهرایی مبارکت باشه
محمد رضا علیپور گمنام هست خوش به حالتون نظر کرده هستی
اذان مغرب شلمچه دیدنی بود
دلسا خانم گفت ممنون لطف کردی برم نماز بخونم🏻
این قدر خوشحال بودم بهش گفتم تولدت مبارک التماس دعا دارم خواهر م
محمد رضا شده دوست شهید دلسا خانم
مرتب با من در تماس هست با خانواده شهید هم در ارتباط هست
بینید خواهران بزرگوار
چادر از کوچه های مدینه شام کربلا گذشته تا به ما رسیده
اگه معنی حیا را نفهمیم
قدر چادر ندانید
چادر سیاه هم شما را محجبه نخواهد کرد
خاطرات خودم هست نه مال کسی نه کسی گفته شهدا دل زنده می کنن می خرند کافی شما هم بخواهید
شما می تونید یه دوست شهید داشته باشید خانم آقا فرقی نداره
تا در تاریکی های زندگی چراغ راهنمایی زندگی مون باشند