خورشید
روسری اش را پهن کرده روی میز
گنجشک ها
سر و صدایی به پا کرده اند که نپرس!
و من مانده ام
چایی اول صبحم را
با شکر خنده ات بخورم
یا
قند لبت...
#محسن_حسینخانی
#جان_جانانم
#حدیث_دل 🦋
امروز خورشيد از ياد تو طلوع ميكند.
اين همان صبحي است كه با هم چشيدهايم..:)
#محمدصالح_علا
#صباحالخیر
#حدیث_دل 🦋
❣اَلسَّلام عَلی ساکنِ کربلاء
سلام بر ساکن کربلا
📙زیارت ناحیه مقدسه
#چهلصبحچهلسلام
#الیاربعین
#حدیث_عاشقی 🥀
•[ لعلهُ خیر حینما
اَراداللّه غیرالذی اردناه♡
+شاید آنچه را که خدا میخواهد
و خواست ما نیست بهتر باشد...]•
#عربی_نوشت
#حدیث_نفس 🦋
این روزهایِ پایانیِ #شهریور
دلهره ی عجیبی دارد !
دلهره ای از جنسِ حال و هوایِ نابِ کودکی ،
با عطرِ دلبرانه ی کتاب هایِ نو و طعمِ گسِ خرمالو ...
ما دیگر آن کودکِ بی غم و خندانِ سالهایِ دور نیستیم ، اما این دلهره ، یادگارِ خوبِ همان روزهاست ،
روزهایِ خوبی ، که نگرانیِ مان ، بخاطرِ معلمِ تازه ای بود که نمی شناختیم ،
و تمامِ ترسمان ، برای درس هایی که قرار بود سخت تر از سال هایِ قبل باشد ...
چه حال و هوایِ بی نظیری بود !
هنوز هم که هنوز است
#پاییز ، دلنشین تر از تمامِ فصلهاست
قدم زدن در خیابان هایِ نارنجی و خِش خشِ جانانه ی برگ ها ، تسکینِ خوبی ست ...
اما کاش برایِ یک روز هم که شده به روزهایِ خوبِ کودکی بر می گشتیم
مثلا اوایلِ مهر باشد و حیاطی شلوغ و بچه هایی شاد و خندان ، که با اشتیاقی بی وصف ، لباس و کفش هایِ جدیدشان را به هم نشان می دهند ،
مثلا پاییز باشد و کودکی که بی غم و آسوده ، کوله پشتی اش را روی دوشش گرفته و سرخوش و لی لی کنان ، به سمتِ خانه می دود...
و چه موسیقیِ دلنوازی ست خش خشِ برگهایِ پاییزی
وقتی دلت کودکانه می تپد
وقتی نگرانِ هیچ چیز نیستی ...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#نوستالژی
#حدیث_دل 🦋
چقدر پاییز می خواهد دلم.
این دلتنگی
این دوری
این تنفس های بلند،
کمی برگریزان می خواهد
کمی بارندگی
کمی قدم زدن تا آخر دنیا.
#ویدا_احسان
#حدیث_دل 🦋
🚨ای انسان🚨
ای انسان، ای منی گندیده وای مردار ناپسندیده، ای جوال نجاسات وای مجمع کثافات ای جانور متعفن وای کرمک عفن، ای عاجز بی دست و پا به صدهزار احتیاج مبتلا، تو کجا و تکبر کجا!!!
شپشی ،خواب و آرامش را از تو می گیرد و جستن موشی تورا از جا می جهانه. لحظه ای گرسنگی از پایت درآورد.
دو گِرم غذای زیادی باد گندیده از حلقومت بیرون می فرستد وبه اندک حرکت زمین، چون سپند از جا می جهی... در شب تاریک از سایه خود می ترسی وغیر این هااز آن چه من و تو می دانیم. با این حساب دگر تو را با کبر چه افتاده است؟!
<معراج السعادة>