❄️وزن دانه برف
روزی گربه ای از جغد پیری درباره وزن دانه ی برف سوال کرد.
جغد جواب داد: وزنش چیزی بیشتر از هیچ چیز است!
جغد در ادامه گفت: روزی به هنگام بارش برف روی شاخه ای از صنوبر نشسته بودم و در حال استراحت، دانه های برف را که یک به یک روی شاخه می نشستند، می شمردم.
به رقم دقیق 3.471.952 که رسیدم دانه برف دیگری روی شاخه نشست و ترق ... شاخه درخت ناگهان شکست!!
و من و برف هایی که روی شاخه بودیم در هوا معلق شدیم و بر زمین افتادیم.
آره عزیزم، وزن یک دانه برف، چیزی بیشتر از هیچ چیز است!
به سنگتراش نگاه کنید که روی سنگ ضربه می زند. شاید صد بار ضربه ها روی سنگ فرود بیاید، بدون اینکه حاصلی داشته باشد، اما در ضربه صد و یکمی نصف می شود.
در حقیقت این آخرین ضربه نیست که سنگ را دو نیم می کند، بلکه این امر نتیجه تلاشی است که از ابتدا صورت میگیرد!!!
#مطالعه
#کتاب
#شهید_مهدی_زین_الدین
#کرونا
🍃🌸🍃🌸
فصلهاازتو،دورم..
درگوشهایدنجازپاییزبایست
خواهمآمد..
باشعریعاشقانهبرلب..!🌱`
امیر_محمدی
میگفت
خدا نگاهمۍڪنهبینهتۅ بابَندهھاشچہ جۅریتامیڪنۍھمۅنجۅرۍ باھاتتامیڪنہ..🌱`
خیابان های تهران دیگر امن نیست جانم،
تو همه جا را مین گذاشتی و به سادگی فرار کردی،
و حالا من هر روز به جاهای خطرناک می روم،
چهار راه ولیعصر، کافه ی هایی که دوست داشتی،
کتابفروشی های انقلاب، نیمکت های تئاتر شهر
همه خیابان ها، گذرها، کوچه ها، همه عطر تو را دارند.
باغ فردوس، تجریش، دربند...نه، تهران دیگر امن نیست جانم
خاطرات من را به هوا می فرستند.
هنوز هم شب هایی که دلتنگ می شوم به بام تهران می روم،
خانه تان را پیدا می کنم و برایت دست تکان می دهم.
راستی حالا کجایی؟ کجاها را مین گذاری می کنی؟
جلفای اصفهان؟
ملک آباد مشهد؟
یا ارم شیراز؟
شاید هم برلین، پاریس، لندن...
اما باورت بشود یا نه،
من هنوز هم منتظرم تا بگویی قرارمان کجا، ساعت چند...
#روزبه_معین
#برای_آنکه_خودش_میداند
#حدیث_دل 🍂
از عصرهای پاییز...
تنها ملودی خش خش برگ ها 🍁
به زیر قدمهای تو...
و چیدن،
خرمالوی احساست..
به وقت نم نم باران
دوست داشتنی ست ...
#امیر_افشار
#مخاطب_خاصم
#حدیث_دل 🍂
این #شعار رو یادتونه ...
خونی که در رگ ماست ، هدیه به ....
امروز وقت امتحان ماست ...
#ایران_خون_میخواهد
پای بر چشمانم بگذار
و با خورشید نگاهت
تمام مساحت آسمان دیدگانم را
به رنگ روشن نور در اور
درون دیدگانم خیره شو
و مرا میهمان تماشایت کن
لبخند بزن
و بگذار آغاز شود صبح
از درون چشمانی که
چون چشمه جوشان
روشنایی از آن می تراود
دیدن جادوی افسونگر نگاهت
بهترین بهانه برای اغاز روزی دوباره
در دفتر طالع و اقبال من است
#امیر_عباس_خالق_وردی
#برای_آنکه_خودش_میداند
#حدیث_دل 🍂