آغاز اندر آغاز
بزن بریم !
شیشهی عمرِ علی را چهل مردِ جنگی به ضرب و زور شکستند. این روزهای آخرِ شکستگیهایش، از جا که بلند میشد، صدای آینهی تکه تکه از وجودش برمیخواست. همچو پَری سبُک در خانه راه افتاد تا آخرین نانِ عمرش را برای کودکانش بپزد، که مبادا بعدِ او طعمِ دستپختِ مادر را طلب کنند و او نباشد. من نمیدانم؛ شاید میخواست قبلِ رفتن، سر و شکلِ خانه و خانوادهاش مرتب باشد که موهای کودکانش را یک به یک با درد شانه زد و بوسه بر پیشانی کاشت.
ء.
حرفهایش درد بود، سکنات و وجناتش درد بود، جمالش درد بود و جلالش هم درد. سراسر درد بود و اشتیاقِ رسول و دلتنگیِ علی. چه زود رفتی شیشهی عمرِ علی. چقدر جوان رفتی ..