𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 14 صبح روز بعد همراه مادرم و خانم فاستر به سمت جنگل راه افتادیم. جنگل
(✯جنگل اسرارღ)
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 15
از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و با صدایی خشن گفتند:
_بایدباما بیایی
+من با شما هیجا نمیام
ناگهان دستانم از پشت قفل شد و چشمانم سیاهی رفت و بیهوش شدم...
-
چشمانم را باز کردم؛
دیگر داخل اتاقم نبودم و یجایی شبیه قلعه،
در یکاتاق تاریک بودم
در ان اتاق یک تخت قرمز و مشکی سلطنتی و یک شومینه سیاه دیده میشد
به سمت در رفتم و سعی کردم در اتاق را باز کنم ولی قفل بود.
با استرس روی صندلی کنار میز نشستم؛
بعد از چند دقیقه یک دفعه در اتاق باز شد و یک اجنه دست هایم را از پشت گرفت و از راهرویی تاریک که با مشعل های آتش تزئین شده بود عبور کردیم؛
به یک در عظیم رسیدیم،
در خود به خود باز شد و درست روبه رویم یک میز غذاخوری بزرگ وجود داشت.
مردی با تاج و لباس سلطنتی روی صندلی،پشت میز نشسته بود و با لبخندی نه چندان مهربان بلکه شیطانی به من زل زده بود.
پس از مدتی زیر لب گفت:
سلام ویولت؛ از دیدنت خوشحالم.
+شما کی هستین؟ اینجا کجاست؟ چرا منو آووردین اینجا؟
به قلعه من و سرزمین تاریکی خوش اومدی ویولت.
شوکه شدم؛ یعنی من الان در قلعه ارباب تاریکی بودم؟😟
گفتم:
__چرا منو آووردین اینجا؟
ارباب تاریکی گفت:
ادامه دارد...🦦✨🤍
نویسنـבه: ღآیلینـ
ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝߊܘ ߊܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥܘ ࡐ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰
𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 15 از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و ب
(✯جنگل اسرارღ)
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 16
ارباب تاریکی گفت:
تویه پری معمولی نیستی!
خیلی بیشتر از این حرفا قدرت داری ویولت، منم همینو میخوام
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
چی از جون من میخواین؟
با خنده ای مرموز ادامه داد
هیچی! فقط قراره بگی چطوری از قدرت هات استفاده میکنی!
+ولی من نمیدونم
چی؟! که نمیدونی
+باور کنید من خودمم هنوز کشفشون نکردم((زیر لب گفتم: کرده بودمم بهتون نمیگفتم))
فکر نکردم ارباب تاریکی این حرفم را بشنود که ناگهان قهقهه ای زد و گفت:
که نمیگفتی!
به اجنه ها گفت:
فعلا ببریدش داخل اتاقش
گفتم:
__منو برگردونید من نمیخام اینجا بمونم😤
نویسنـבه: ღآیلینـ
ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝߊܘ ߊܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥܘ ࡐ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰
𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
100 نفر شدیم!🥹💙
مِثلـ یـڪ آسمانـ تاریـڪ کـہ با تـڪ تـڪ ستارهِـ هاشـ روشنـ و قشنگـ میشهـہ،چنلـ ما همـ با حضور شما جونـ گرفتـ و حالا؛
100 تا ستاره درخشانـ کنار هم داریمـ ✨
منـ نمیدونمـ چیشد کهـہ از بینـ اینهمه آدمـ
راهتونـ بهـہ دنیای کوچیـڪ من رسید🌟
نمیدونمـ چی شد که موندید،🌑
دیدید، حمایتـ کردید💫
و باعثـ شدید به رویاییـے کهـہ شاید خیلیـے دور به نظر میرسید،🌌
یک قدم نزدیـڪ تر بشم.✨
تمام پستایی که ویو شون بالا بود مجبور شدم بپاکم نمیدونم کودوم خری چنلمو گزارش کرده🗿💔