𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 15 از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و ب
(✯جنگل اسرارღ)
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ 16
ارباب تاریکی گفت:
تویه پری معمولی نیستی!
خیلی بیشتر از این حرفا قدرت داری ویولت، منم همینو میخوام
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
چی از جون من میخواین؟
با خنده ای مرموز ادامه داد
هیچی! فقط قراره بگی چطوری از قدرت هات استفاده میکنی!
+ولی من نمیدونم
چی؟! که نمیدونی
+باور کنید من خودمم هنوز کشفشون نکردم((زیر لب گفتم: کرده بودمم بهتون نمیگفتم))
فکر نکردم ارباب تاریکی این حرفم را بشنود که ناگهان قهقهه ای زد و گفت:
که نمیگفتی!
به اجنه ها گفت:
فعلا ببریدش داخل اتاقش
گفتم:
__منو برگردونید من نمیخام اینجا بمونم😤
نویسنـבه: ღآیلینـ
ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝߊܘ ߊܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥܘ ࡐ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰
𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
100 نفر شدیم!🥹💙
مِثلـ یـڪ آسمانـ تاریـڪ کـہ با تـڪ تـڪ ستارهِـ هاشـ روشنـ و قشنگـ میشهـہ،چنلـ ما همـ با حضور شما جونـ گرفتـ و حالا؛
100 تا ستاره درخشانـ کنار هم داریمـ ✨
منـ نمیدونمـ چیشد کهـہ از بینـ اینهمه آدمـ
راهتونـ بهـہ دنیای کوچیـڪ من رسید🌟
نمیدونمـ چی شد که موندید،🌑
دیدید، حمایتـ کردید💫
و باعثـ شدید به رویاییـے کهـہ شاید خیلیـے دور به نظر میرسید،🌌
یک قدم نزدیـڪ تر بشم.✨