eitaa logo
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
109 دنبال‌کننده
57 عکس
99 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ:10 چشمانم را به نور سبزی که از میان درختان بلند میشد دوختم. زمین هنوز
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 11 به سمتم آمد و انگشت استخوانی اش را روی مچ دستم کشید... ناگهان یک علامت خال کوبی مانند روی دستم پدیدار گشت. یک علامتی که هیچ وقت ندیده بودم. گفتم: وای این چیه!؟😱 اجنه گفت: علامتی که من روی دستت زدم😈 گفتم: خب چرا همچین کاری کردی؟ +با این علامت هرجایی هم که باشی وجود منو حس میکنی،میتونم هرجایی که بروی بفهمم و همان لحظه آنجا حاضر شوم این علامت یک طلسمه. با ترس گفتم: طلسم😱 با صدای خفه و ترسناکی گفت: ما تو را انتخاب کردیم، چون پری معمولی نیستی. قدرت های تو میتونه فراتر از چیزی باشه که فکرشو بکنی و ارباب تاریکی همینو میخواد....😈 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 12 گفتم: ارباب تاریکی کیه؟ اجنه گفت: همون کسی که قدرت شیطانی داره و میتونه کل جنگل رو تصاحب کنه. اجنه این را گفت و بلافاصله زمین آن ها را بلعید. خانه به شکل قبل در آمده بود و اثری از ترک یا شکستگی وسایل خانه وجود نداشت. مادرم به دلیل نبود امنیت در جنگل سوفیا را تا خانه شان همراهی کرد. من هم مدام به این فکر میکردم که ارباب تاریکی کیست و چرا من را میخواهد. در همین فکر ها نگاهی به علامت جمجمه اسکلتی که روی دستم بود انداختم که صدای باز شدن در خانه آمد. مادرم آمده بود و سریع به سمت صندوقچه‌ ی کنار حفره رفت و کتاب جنگل اسرار را در آورد و صفحه به صفحه اش را گشت تا نشانی از ارباب تاریکی پیدا کند،اما انگار چیزی به نام ارباب تاریکی در کتاب وجود نداشت. اما در صفحات آخر کتاب،یک صفحه سیاه بود که وسط آن با رنگ قرمز نوشته شده بود: موجودات پلید، در زیرِ زمین پر رمز و راز جنگل اسرار زندگی میکنند که نامشان در کتابیست که زیر زمین، در استوانه شیشه ای نفرین شده ای است که در اثر لمس موجودات معمولی،قربانی را تبدیل به خاکستر میکند وجود دارد. 🦦✨🌚 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 13 به مادرم گفتم: ولی ما چطوری باید اون کتاب رو گیر بیاریم؟ مادرم گفت: ما به هیچ وجه نمیتونیم اینکار رو بکنیم. گفتم: پس چطوری من از دست اجنه سیاه و ارباب تاریکی نجات پیدا کنم بدون اینکه بدونم اونا چجور موجوداتی هستن؟.... - صبح روز بعد با حس سرما از خواب بیدار شدم. پشت پنجره را نگاه کردم اما هوا آفتابی بود. پس این سرما از کجا می آمد؟ روی دستم نگاهی انداختم. دستم را رویش کشیدم،خیلی سرد بود. با خودم گفتم: __من چطوری میتونم این طلسم رو بشکنم درصورتی که هنوز 13 سالمه و جادوی پری رو به خوبی یاد نگرفتم؟ ناگهان مادرم در زد و وارد اتاقم شد و گفت: __ویولت اون اتفاقات دیشب من رو مجبور کرد که یه چیزایی بهت بگم. تو باید تمرین های لازم رو برای آمادگی رو در رو شدن با اجنه سیاه رو داشته باشی تا بتونی از خودت محافظت کنی،و این آمادگی های لازم رو باید از استاد فاستر یاد بگیری تا آمادگی رو در رو شدن با هر موجودی رو داشته باشی. گفتم: باشه من موافقم. +ولی باید خیلی حواست باشه چون اجنه سیاه با این علامتی که روی دستت گذاشت میتونه بفهمه کجایی و چیکار میکنی و این علامت برای تو مثل یه ردیاب هست... __خب این علامتو باید چیکار کنم؟ ناگهان چشم های جمجمه اسکلتی که روی دستم بود شروع به درخشیدن کرد و من احساس کردم خون در رگ هایم منجمد شد. مادرم با نگرانی زمزمه کرد: __این یعنی..الان و با دست علامت سکوت را نشان داد🤫 من هم چیزی نگفتم و پس از مدتی چشم های جمجمه خاموش شد و مادرم سریع گفت: _وقتی دیدی اینجوری میشه اصلا راجب این چیز ها صحبت نکن. و با مکثی کوتاه ادامه داد: مخصوصا وقتایی که داریم بهت آموزش میدیم اصلا نباید صحبت کنی تا سریع ارتباط با مغزت و این اتصال رو قطع کنن. زیر لب باشه ای گفتم و از زمان شروع اموزش پرسیدم و خوشبختانه از فردا اولین قدم برای یادگیری جادوی پری را یاد میگرفتم. ادامه دارد...🦦✨🌚 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
نام: سوفیا شخصیت: باحال،پایه جایگاه:رفیق ویولت سن:¹⁷ 𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎
نام : دایمون شخصیت : مغرور ،خشن ، مهربون جایگاه: پسر ارباب تاریکی سن: ¹⁹ 𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎
نام: ویولت شخصیت: مهربون،شجاع جایگاه: نقش اصلی سن: ¹⁷ https://eitaa.com/BlueLibraryi
لای لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خوابه حالا لای لالایی گل نینی خوابای خوب ببینی روی ابرا بشینی🦦✨🌙 شبخوش🌑✨
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 14 صبح روز بعد همراه مادرم و خانم فاستر به سمت جنگل راه افتادیم. جنگل عجیب تر از قبل به نظر می‌رسید. سرد،خیلی سرد. اما شاید به نظر من سرد بود چون تابستان بود و هوا آفتابی بود. اما چرا من سردم بود؟ دستم‌ میلرزید. وقتی رسیدیم یک گله غورباقه پرنده که در آسمان در حال ‌پرواز کردن بودند را دیدم که کمی بعد روی برگ های نیلوفر های آبی که در سطح برکه شناور بودند فرود آمدند‌. خانم فاستر گفت: خب باید اول از پرواز کردن‌شروع کنیم باید یه سطح نسبتا مرتفع پیدا کنیم)) و با دستش به سمت شاخه درختی اشاره کرد و گفت: اینجا عالیه ویولت بیا روی این شاخه وایسا حالا بال هایت را به آرامی باز کن و تکان بده.)) تمام مراحلی که خانم فاستر گفت را انجام دادم تا بالاخره از روی شاخه‌‌ بلند شدم و پرواز کردن را یاد گرفتم بعد از یک روز طولانی در کنار خانم فاستر و تمرین پرواز‌ به خانه برگشتیم. در اتاقم بودم و حدودا ساعت 12 شب بود که ناگهان... ادامه دارد...🦦✨🌚 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 14 صبح روز بعد همراه مادرم و خانم فاستر به سمت جنگل راه افتادیم. جنگل
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 15 از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز‌ شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و با صدایی خشن گفتند: _باید‌با‌ما بیایی +من با شما هیجا‌ نمیام ناگهان دستانم از پشت قفل شد و چشمانم سیاهی رفت و بیهوش شدم... - چشمانم را باز کردم؛ دیگر داخل اتاقم نبودم و یجایی شبیه قلعه، در یک‌اتاق تاریک بودم در ان اتاق‌ یک تخت قرمز و مشکی سلطنتی و یک شومینه سیاه دیده می‌شد به سمت در رفتم و سعی کردم در اتاق را باز کنم ولی قفل بود‌. با استرس روی صندلی کنار میز نشستم؛ بعد از چند دقیقه یک دفعه در اتاق باز شد و یک اجنه دست هایم را از پشت گرفت و از راهرویی تاریک که با مشعل های آتش تزئین شده بود عبور کردیم؛ به یک در عظیم رسیدیم، در خود به خود باز شد و درست روبه رویم یک میز غذاخوری بزرگ وجود داشت. مردی با تاج و لباس سلطنتی روی صندلی،پشت میز نشسته بود و با لبخندی نه چندان مهربان بلکه شیطانی به من زل زده بود. پس از مدتی زیر لب گفت: سلام ویولت؛ از دیدنت خوشحالم. +شما کی هستین؟ اینجا کجاست؟ چرا منو آووردین اینجا؟ به قلعه من و سرزمین تاریکی خوش اومدی ویولت. شوکه شدم؛ یعنی من الان در قلعه ارباب تاریکی بودم؟😟 گفتم: __چرا منو آووردین اینجا؟ ارباب تاریکی گفت: ادامه دارد...🦦✨🤍 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 15 از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز‌ شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و ب
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 16 ارباب تاریکی گفت: تویه پری معمولی نیستی! خیلی بیشتر از این حرفا قدرت داری ویولت، منم همینو میخوام نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چی از جون من میخواین؟ با خنده ای مرموز ادامه داد هیچی! فقط قراره بگی چطوری از قدرت هات استفاده میکنی! +ولی من نمیدونم چی؟! که نمیدونی +باور کنید من خودمم هنوز کشفشون نکردم((زیر لب گفتم: کرده بودمم بهتون نمیگفتم)) فکر نکردم ارباب تاریکی این حرفم را بشنود که ناگهان قهقهه ای زد و گفت: که نمیگفتی! به اجنه ها گفت: فعلا ببریدش داخل اتاقش گفتم: __منو برگردونید من نمیخام اینجا بمونم😤 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈