eitaa logo
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
109 دنبال‌کننده
57 عکس
99 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نام: ویولت شخصیت: مهربون،شجاع جایگاه: نقش اصلی سن: ¹⁷ https://eitaa.com/BlueLibraryi
لای لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خوابه حالا لای لالایی گل نینی خوابای خوب ببینی روی ابرا بشینی🦦✨🌙 شبخوش🌑✨
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 14 صبح روز بعد همراه مادرم و خانم فاستر به سمت جنگل راه افتادیم. جنگل عجیب تر از قبل به نظر می‌رسید. سرد،خیلی سرد. اما شاید به نظر من سرد بود چون تابستان بود و هوا آفتابی بود. اما چرا من سردم بود؟ دستم‌ میلرزید. وقتی رسیدیم یک گله غورباقه پرنده که در آسمان در حال ‌پرواز کردن بودند را دیدم که کمی بعد روی برگ های نیلوفر های آبی که در سطح برکه شناور بودند فرود آمدند‌. خانم فاستر گفت: خب باید اول از پرواز کردن‌شروع کنیم باید یه سطح نسبتا مرتفع پیدا کنیم)) و با دستش به سمت شاخه درختی اشاره کرد و گفت: اینجا عالیه ویولت بیا روی این شاخه وایسا حالا بال هایت را به آرامی باز کن و تکان بده.)) تمام مراحلی که خانم فاستر گفت را انجام دادم تا بالاخره از روی شاخه‌‌ بلند شدم و پرواز کردن را یاد گرفتم بعد از یک روز طولانی در کنار خانم فاستر و تمرین پرواز‌ به خانه برگشتیم. در اتاقم بودم و حدودا ساعت 12 شب بود که ناگهان... ادامه دارد...🦦✨🌚 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 14 صبح روز بعد همراه مادرم و خانم فاستر به سمت جنگل راه افتادیم. جنگل
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 15 از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز‌ شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و با صدایی خشن گفتند: _باید‌با‌ما بیایی +من با شما هیجا‌ نمیام ناگهان دستانم از پشت قفل شد و چشمانم سیاهی رفت و بیهوش شدم... - چشمانم را باز کردم؛ دیگر داخل اتاقم نبودم و یجایی شبیه قلعه، در یک‌اتاق تاریک بودم در ان اتاق‌ یک تخت قرمز و مشکی سلطنتی و یک شومینه سیاه دیده می‌شد به سمت در رفتم و سعی کردم در اتاق را باز کنم ولی قفل بود‌. با استرس روی صندلی کنار میز نشستم؛ بعد از چند دقیقه یک دفعه در اتاق باز شد و یک اجنه دست هایم را از پشت گرفت و از راهرویی تاریک که با مشعل های آتش تزئین شده بود عبور کردیم؛ به یک در عظیم رسیدیم، در خود به خود باز شد و درست روبه رویم یک میز غذاخوری بزرگ وجود داشت. مردی با تاج و لباس سلطنتی روی صندلی،پشت میز نشسته بود و با لبخندی نه چندان مهربان بلکه شیطانی به من زل زده بود. پس از مدتی زیر لب گفت: سلام ویولت؛ از دیدنت خوشحالم. +شما کی هستین؟ اینجا کجاست؟ چرا منو آووردین اینجا؟ به قلعه من و سرزمین تاریکی خوش اومدی ویولت. شوکه شدم؛ یعنی من الان در قلعه ارباب تاریکی بودم؟😟 گفتم: __چرا منو آووردین اینجا؟ ارباب تاریکی گفت: ادامه دارد...🦦✨🤍 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
𝐵𝓁𝓊𝑒 𝐿𝒾𝒷𝓇𝒶𝓇𝓎/کتابخانه آبی
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 15 از کف اتاقم دریچه ای نورانی باز‌ شد سه جن از دریچه بیرون آمدند و ب
(✯جنگل اسرارღ) ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ 16 ارباب تاریکی گفت: تویه پری معمولی نیستی! خیلی بیشتر از این حرفا قدرت داری ویولت، منم همینو میخوام نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چی از جون من میخواین؟ با خنده ای مرموز ادامه داد هیچی! فقط قراره بگی چطوری از قدرت هات استفاده میکنی! +ولی من نمیدونم چی؟! که نمیدونی +باور کنید من خودمم هنوز کشفشون نکردم((زیر لب گفتم: کرده بودمم بهتون نمیگفتم)) فکر نکردم ارباب تاریکی این حرفم را بشنود که ناگهان قهقهه ای زد و گفت: که نمیگفتی! به اجنه ها گفت: فعلا ببریدش داخل اتاقش گفتم: __منو برگردونید من نمیخام اینجا بمونم😤 نویسنـבه: ღآیلینـ ܭܝ݆ߺࡅ࡙؟ ܣܩܝ‌ߊ‌ܘ ߊ‌ܢܚܩܢ ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܢܚࡅ߭ܥ‌‌ܘ ࡐ‌ ܥ݆ࡅ߭ܠܙ ܧܢܚ݅ࡅ߭ܭَܩ🥰 𝐹𝑜𝓇𝑒𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒮𝑒𝒸𝓇𝑒𝓉𝓈
بچهاااا😱 برا چنلم اخطار اومده دیگه از تتلو فعالیت نمیکنم😱💔
موحتوا هارو میپاکم سریع تا فی.لتر نشدیم😂💔
همه رو که تا سه ماه گذشته بود پاک کردم جز پارت ها
تمام پستایی که ویو شون بالا بود مجبور شدم بپاکم نمیدونم کودوم خری چنلمو گزارش کرده🗿💔