میگویند :« درکت میکنم. »
اما تو چه میدانی از هیاهوی درونم؟ از آشوبِ افکارم؟ از تمام چیزهایی که متحمل شده ام؟
آنچه را که بر من گذشت، نه واژه ها میتوانند بیان کنند و نه فریاد ها. زخم هایم التیام یافته اند، اما ردشان روی روحم باقی مانده اند.
درمانده و خسته بود؛ گویی کوله باری سنگین به همراه داشت. اما تمامِ چیزی که حمل میکرد، ذهنی مغشوش، پر از فکر و روحی رنجیده بود.
𓐄maybe Happiness look like this ..
از او فقط آلبومی پر از عکس، قلب هایی مملو خاطره و دفتر خاطراتی باقی مانده که نام و خاطراتش بارها در آن تکرار شده است.