تا ابد میتوانم برای سرنوشت بی رحم گریه کنم.
اما چه چیزی عوض میشود جز سفیدی چشمان من؟
به تصویر خود در آیینه مینگرم.
خون نشسته در نگاهم و گلویی که از فشار بغض، درد میکند.موهای پریشان شده ام و سردرد تمام نشدنی.
نمیخواهم به آن تصویر و آن چشمان بی فروغ در آیینه بنگرم.
خسته از روز های کسالت بار و سردرگم از احساسات بی پروایم، میخواهم به خواب پناه ببرم، اما جند روزی است خواب به چشمانم نمی آید.
+بزنش
عجله کن
منتظر چی هستی شلیککن بهش دیگه
_لعنتی چجوری ازم میخوای قلبمو بزنم؟!