جادوی کلمات، پارت پنج.
روزگاری که استاد هوشنگ ابتهاج در زندانهای حزب ج.ا بود، نغمهی موسیقی ایران ای سرای امید با صدای استاد شجریان از بلندگوی زندان پخش شد. ابتهاج به گریه افتاد. هنگامی که هم بندانش دلیل اشکهای او را جویا شدند، پاسخ داد: شاعر این شعر خودم هستم!
در راستای پیام استاد شجریان و جناب ابتهاج،باید بگم اتل اسمیت برای اعتراض به حقوق زنان در آمریکای قرن بیستم افتاد زندان چیکار کرد؟ یه سرود نوشت و به هم بند هاش یادداد، و با مسواک زندان اونارو رهبری کرد. مسواکی که نام زندان هم روش حک شدهبود. چرا؟=ما هیچ محدودیتی نمیشناسیم! مارو میندازین زندان؟ آواز ما از بین این میله ها رها خواهد شد! حتی بی ارزش ترین شی در اینجارو، ما تبدیل به باتون رهبری خودمون می کنیم!!
_
آواز ما از بین این میلهها رها خواهد شد.
اینو رو تمام آینههای شهر بنویسید
-برایش دوران سختی بود؛ دورانی که تقلا میکرد خودش را عادی نشان بدهد.
+چرا پیداش نمیکنم؟
-دنبال چی میگردی؟
+خودم.
-عه من فکر کردم به دردت نمیخوره، انداختمش دور.
حالا درسته اینجا جنگله ولی مگه قبلا قانون جنگل بخور تا خورده نشی نبود؟حالا شده خفه خون بگیر تا کشته نشی؟
حالا ما گرگ و پلنگ نیستیم ولی بچه بودم یادمه یه قصه بود که خرگوشه شیر سلطان جنگل رو انداخت تو چاه بعد حیوونا خیلی خوشحال بودن که دیگه توسط شیر خورده/کشته نمیشدن