خب اینجانب پریام دانش آموز فلک زده نهم، یه intp-a بدبخت که تو جامعه ای متشکل از تعداد زیادی احمقه زندگی میکنه
به شدت علاقهمند به فیزیک، ریاضی، برنامه نویسی، تکنولوژی، نجوم، فلسفه، شیمی، موسیقی و صدالبته ادبیات هستم. درواقع شما میتونید اسم مرز بین علاقه به علوم نظری و هنری رو پری بذارید
دیوانه وار عاشق بحث های فلسفی ام و اگه یه مدت بحث نکنم رسما رو به موت ام
از ابراز احساسات کلامی و عملی(بغل و ازینجور چیزا) فراری ام و خدا نیاره اون روز رو که یکی همچین کاری کنه
آها پارت مهم هم اینه که عاشق قهوه ام و جای خون تو رگای من قهوه جریان داره خلاصه شما میتونید منو با یه فنجون قهوه و یه جای دنج و کتاب خوشحال کنید
یه بار دیگه باید بیو بنویسم گویا.
ستی، intp، شهر نامقدس تهران.
یه کوچولو ضد اجتماعیام، از علایقم میتونم به ادبیات، شعر، کتاب، فلسفه، هنر، گیتاشناسی، دوباره ادبیات و از قبیل حوزهها اشاره کنم. اقلیت جامه نام افراد گونهی مرا خرخون مینهند. یکم شاید تیکه زیاد بندازم، اون استعداد استفاده از جادوی کلماتمم اصولا جادوی سیاهه (منظورم اینه که میری.نم تو احساسات مردم)
و نمیدونم چه داستانیه که همزمان وایبم دارکه ولی ملت بهم میگن ویی تی چیقید کیوتی🌈
+آرمی، دایرکشنر و اوتاکو
منم که والا...
تایپم enfp ولی حس میکنم یجای کار میلنگه.
درسته تایپم نشون میده که برونگرام ولی دلیل نمیشه که با دیگران خیلی زود ارتباط بگیرم و از همه وایب خوب دریافت کنم.
جلوی رفیقام میخندم، شوخی میکنم ولی یه جهت دیگه از شخصیتم رو فقط میتونی تو تنهاییم ببینی و سیصد و شصت درجه متفاوتم.
بچها لطف دارن و میگن مهربونم و خب خودمم فکر میکنم که تا حدودی همینطوره؛ و ستی معتقده که شبیه سگ وفادارم. متاسفانه یا خوشبختانه وقتی که ازت خوشم بیاد و باهات حال کنم، دیگه تمومه:) تمام تلاشمو میکنم که از یکی بدم نیاد ولی واقعا باید اون روی سگمو جدی گرفت چون خیلی قشنگ میتونم یه رفتاری داشته باشم که بذاری و بری.
اعتماد به نفسم به شدت پایینه و برای همین تو خیلی از بحثا و ... عقب نشینی میکنم و سعی میکنم چیزی نگم چون خیلی مواقع دیگران با حرفاشون و انتقاداشون باعث شدن اعتماد به نفسم از اینی که هست بیاد پایین تر.
علایقم؟ شاید شعر، هنر و موسیقی
آسمون زادهی قشنگم،
میگن همهی عذابهای عالم یه روزی تبدیل به عادت میشه، چون رسم دنیا همینه. میگن وقتی دوبار سیلی میخوری بار سوم دردش سِر میشه. میگن آب داغ فقط تا یه جایی داغه، اما بعدش سوختگیای روی هیچ جای بدنت حس نمیکنی. ولی میدونی، متاسفانه من یه دردی دارم که هیچوقت بیحس نمیشه. زخم نیستا، درده. حالا حالا ها هم قرار نیست یقهام رو ول کنه. میدونی که تو شیرینترین رنج منی؟ هیچ خدایی ندارم که به درگاهش شکر کنم، هیچ پیغمبری ندارم که سر تعظیم رو به روش فرود بیارم، ولی هنوزم هزاران هزاران بار از دنیا و کائنات ممنونم که چنین درد اعجاب انگیزی رو بهم بخشید. چرا نباید شکرگزار باشم؟ به اندازهی کرورها کرور ستارهی کهکشان خوشحالم که اینجام. اشکالی نداره اگه دعوا کنیم یا حتی از دست هم مثل سگ ناراحت باشیم. اشکالی نداره. چون همهی اینا بهم ثابت میکنه که تو وجود داری. که خواب نمیبینم. که بالاخره یه جایی از دنیا ایستادم که احساس خوشحالی کنم. که بالاخره دلم نمیخواد بمیرم.
قهر نکن، حرف بزن. به جد و آبادم فحش بده، سرم داد بکش، بهم مشت بزن، ولی باهام قهر نکن. اگه نور ماه هم دیگه نخواد به این شب سیاه بتابه هیچی براش نمیمونه. نورت رو ازم نگیر.
جادوی کلمات، پارت پنج.
عباس معروفی یه جا میگه: «گفتم: چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت: کارم از تکیه گذشته، دلم
فریدون فروغی یه جا میگه:
«مردم کشور من با نفرت به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند، اما با اشتیاق برای صحنه اعدام جمع می شوند!
با چنین مردمی، زندگی دردناک است.»