جادوی کلمات، پارت پنج.
عباس معروفی یه جا میگه: «گفتم: چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت: کارم از تکیه گذشته، دلم
فریدون فروغی یه جا میگه:
«مردم کشور من با نفرت به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند، اما با اشتیاق برای صحنه اعدام جمع می شوند!
با چنین مردمی، زندگی دردناک است.»
هدایت شده از 1984
اینها نسلی بودند که با آهنگ های عمو پورنگ لبخوانی میکردند ، با فیتیله جمعه تعطیله میرقصیدند ، با خاله شادونه میخندیدند ، با پشتیها خانه میساختند ، با خدا حرف میزدند و برای اسلام مرگ بر شاه مینوشتند . خود را آزاد میدیدند . در قفس بودند اما کوچیک بودند و حال بزرگ شده اند ؛ تنگ بودن قفس را حس میکنند . پس با برای لبخوانی میکنند ، با کیپاپ میرقصند ، با شبکه های مجازی برای خود خانه میسازند ، میخندند و شعار های بر خلاف اسلام مینویسند . و شمایید که این نسل را تبدیل به دشمن خود کردید .
عشق.
میتوانی در بهترین رستورانها غذا بخوری، هر کار لذتبخشی را تجربه کنی، در سائوپائولو جلوی بیست هزار نفر اهنگ بخوانی، هزاران نفر تشویقت کنند، به آن سر زمین سفر کنی، میلیون ها نفر در اینترنت دنبالت کنند، حتی در المپیک مدال ببری، اما تمام اینها بدون عشق کوچکترین معنایی ندارند.