من ندانمگرا هستم، از ارتباط فیزیکی متنفرم و هیچوقت التماس کسی رو نمیکنم:
بی رگ و ریشه تر از این آدمایی که از وضع موجود ناراضین ولی همچنان نشستن تو خونهی گرم و نرمشون و درحالی که چایی رو هورت میکشن گوشی رو میذارن کنار چون "خبرهای بد برای سلامت روانشون خوب نیست" ندیدم. حاشا به غیرتتون
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
جادوی کلمات، پارت پنج.
دلم میخواد تابستون سال هشتاد و هشت باشه، و برای بار دویست هزارم توی روز سیدی تنها در خانه رو بذارم
دلم میخواد خرداد سال نود و یک تو شمال باشه، دمپاییهای بچگونهام رو بپوشم، از دخترخالم پول قرض بگیرم (که خودش از کیف مامانش قاپ زده)، وقتی مامانامون خوابن دست همو بگیریم و بریم از یخچال کثافت گرفتهی سوپر مارکت تو چلهی گرما اسکمو بخریم، دوباره همون دختربچههای پنج و هفت ساله بشیم و تو راه برگشت هستههای آلبالو رو تف کنیم و تو کوچه و دنبال قاصدک بگردیم، آخرش هم که برگشتیم دختر خالم به خاطر اینکه "ممکن بود منو بکشه" فحش بخوره ولی باز هم فردا این کار رو تکرار کنیم.