همینگوی
هنگام نوشتن پیرمرد و دریا
بارها دریا زده شد.
درحالی که کیلومترها از دریا فاصله داشت، و این قطعا گواه بر بینظیر بودن قلم این مرد بزرگه.
مثل اینکه من و تو با هم دایناسور شکار کردیم، باهم تو آشویتس مردیم، با هم برج ایفل رو ساختیم، با هم قرصای خودکشی رو به مرلین مونرو فروختیم. و اگه واقعا اینجوری باشه، امیدوارم تو این یکی زندگی هم یه دنیای روشن نصیبمون بشه.
هوا بارونیه، یه فنجون قهوه بغل دستمه و نشستم رو صندلی، به جای اینکه برم یه کتاب کلاسیک بردارم و شروع کنم به خوندنش نشستم دارم دینی میخونم آیا این ظلم نیست؟پس من کی میخوام از بارون لذت ببرم تابستون؟
سوال:با چه کتابی گریه کردی؟
مردم عادی: هرگز ترکم مکن، من پیش از تو، پنج قدم فاصله و...
من: به نام خدا، دینی نهم