برگههای یکی از کتابام رو بو کردم و احساس میکنم رایحهش مثل بدن یه آدم یا لباسهای تازه شسته شده میمونه.
احساس قلبیم: 💞🌸💕💞🌸
جادوی کلمات، پارت پنج.
ممکن است تمام پول دنیا مال تو باشد آقای هابز، ممکن است تمام دنیا و ذراتش را صاحب باشی، ممکن است از ماه و ستارگان سود سهام بگیری ولی من جوانم و تو پیر و من چیزی دارم که تو نداری_آینده.
-جز از کل
نکته: این رویای من نیست، مال یکی دیگست.
نمیدانم تاحالا دقت کردهاید یا نه، اما سبز رنگ فریبندهای است. امکان ندارن درحال مکالمه با فردی چشم سبز باشید و متوجهی حرف هایش شوید. نه. سبز فریبنده است.
حالا که بحثش داغ است، باید درمورد سبز ترین مکان روی زمین حرف بزنیم؛ جنگل. (چند نفرتان فکر کردید کپک خیارشور را میگویم؟)
جنگل، احتمالا در نبردش درمقابل دریا با اختلاف بالا برندهی بیشترین قرابت به طبیعت است. اینگونه که انگار اگر دستتان را به تنهی درخت بفشارید، مستقیم وارد نقطهی شروع هستی میشوید. و این تنها درمورد سبز بودن نیست، درمورد پیوند اجزای کائنات است. رگههای طلایی آفتاب که از لا به لای شاخ و برگ درختان به زمین درود میفرستند و تکتک حیات های کوچکی که زیر پایتان جریان دارد گواه این حقیقت است. آوای پرندگان و جیرجیرکها به کنار، حتی درختان هم در استخوانهایتان آواز میخوانند. مکانی که انگار با حبابی جادویی از دیگر نقاط جهان جدا شده و صرفاً با دستان خدا شکل گرفته. اینجاست که سبزهها و پیچکها مانند ابریشمی زرین به دور انگشتان پایتان میپیچند و شاید آرزو کنید آنها بتوانند شما را با خود ببلعند؛ شما ببلعند تا خالصانه در آغوش پاک مادر زمین جای بگیرید.