جادوی کلمات، پارت پنج.
جیمز ویل یه جا تو نامهی خودکشیش میگه: «آینده، تنها پیری است و بیماری و درد. من باید در آرامش باشم.
داستایوفسکی یه جا تو برادران کارامازوف میگه:
«اگر خدایی وجود ندارد، پس چه کسی دارد به ما میخندد؟»
اینجا پر از موجوداتیه که رسما هیچ درکی از عشق ندارن و همچنان بزرگترین آرزوشون پیدا کردن عشقه! باور میکنید؟ تصور خیلیاشون از عشق یه جرقهی الهیه که از آسمون نازل میشه و درحالی که کیوپیدها بالای سرشون آواز میخونن و اکلیل پخش میکنن دو نفر برای همیشه به هم متصل میشن. اگه از یارو بپرسی عشق چیه حتی تعریف شخصیش رو هم درموردش نداره، فقط میتونه کلیشههای مطرح شده توی سریالها و کتابها رو مثل یه طوطیای که انعقاد خون داره بازگو کنه. من هیچی نمیگم، نه میگم عشق هورمونه، نه میگم یه عنصر وابسته به حیاته، نه میگم یه چیز فطریه، نه من هیچی نمیدونم. منه لعنتی هم نمیدونم. ولی این احمقا حداقل میتونن چارتا نظریه درموردش بخونن، نمیتونن؟ چجوری میخوای درمورد مکانیک سخنرانی کنی وقتی که اصلا نمیدونی چی هست؟
غر نمیزنم، نقد میکنم. و منظورم از تمام اینها این نیست که هرکسی که عاشق میشه باید از قبل همه چیز رو راجب عشق فول باشه. دارم میگم اگه قراره درمورد چیزی "گنده گوزی" کنی اول حرفت رو تو دهنت مزه مزه کن!
آدمها همیشه سعی میکنند نعمت هایت را برایت بشمارند، ولی حساب کتابشان چپاندرقیچی است
-هرچه باداباد، استیو تولتز