خیلی وقته نمیدونم چه خبره، به احتمال خیلی قوی دارم خودمو میزنم به نفهمی. آدم خودخواهیام. مسائل کاملا پیش پا افتادهی شخصیم از بزرگترین دغدغههای عذاب آور اطرافیانم برام مهم تره. آدما خیلی صبورتر و مهربونتر از منن که تمام مدت ولم نکردن، شایدم چارهای نداشتن. پدر و مادرم که نمیتونستن منو ببرن پیش خدا و بگن «نه قربان، فکر نکنم این یکی به دردمون بخوره.» اگه میتونستن و جرئتش رو داشتن که غریزه والدین بودنشون رو بذارن کنار، چرا که نه، میکردن.
ولی این قضیه داره خطرناک میشه. میدونم دارم روابطم رو زیر پاهام خرد میکنم. ولی هنوز اونقدرا عقل و احساس برام مونده که چشام رو کور نکنه. ته تهش اینه که میدونم دارم همه چیز رو خراب میکنم. اگه ندونسته بزنی دومینوی زندگیت رو دستی دستی به فنا بدی خیلی بیشتر زور داره، نه؟
هم میبینم، هم میدونم باید برای نجات دادن خودم و بقیه چیکار کنم. ولی اینکه چرا نمیکنم جای بحث داره.