اگر در دوران ونگوگ حضور داشتی، شب پرستاره قابی از چشمان تو بود.
و اگر داوینچی تو را میشناخت؛
الان تو به جای مونالیزا میبودی.
جادوی کلمات، پارت پنج.
لئو تولستوی یه جا توی دفترچه خاطرات ۱۹۰۷ میگه: «دوست داشتن، رحمت است؛ مورد محبت واقع شدن، خوشبختی اس
صادق هدایت یه جا به زیبایی میگه:
«نه تنها او را میخواستم، بلکه تمام ذرات تنم ذرات تن او را لازم داشت، فریاد میکشید که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکردم که با او در یک جزیره گمشده ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد، آرزو میکردم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا صاعقه آسمانی همه این رجاله ها که پشت دیوار اطاقم نفس میکشیدند، دوندگی میکردند، کیف میکردند همه را میترکانید و فقط من و او میماندیم. آرزو میکردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم میمردیم.
بنظرم میآید که این نتیجه عالی وجود و زندگی من بود.»