جادوی کلمات، پارت پنج.
من فرزند زمستانم، اما یک جورهایی انگار در پاییز به دنیا آمدم. درمورد پاییز انشا نمینویسم، هرگز هم قرار نیست این بازی کثیف دوران راهنمایی را ادامه دهم! اما این خاطراتی که روحم را به باد خنکی که از جانب خوارزم وزان است گره زده را نمیتوانم نادیده بگیرم. پاییز برای من از هر بهاری دلانگیز تر است.
انگار هرچیزی و هرکاری در پاییز جلا پیدا میکند، میدرخشد! صدای موسیقی در پاییز نه در گوشهایم، بلکه در قلبم میکوبد. قلمم با جوهر خونین انار مینویسد. رنگها در صفحهی سفید دفتر مثل برگ درختان شکوفه میزنند. بوی نارنج و ترنج هوش از سرتان میبرد.
به تعبیری ناشیانه، فصل جفتگیری من پاییز است. چای زعفران و شوق دوباره پوشیدن لباسهای گرم، کادوهای تولد نداشتهی مناند.
به انتظار عطر خاک باران خورده روزها را شب و شبها را صبح میکنم تا باری دیگر زندگی را نفس بکشم. همین چیزهای کوچک شانههایم را راست و پابرجا نگه داشتهاند. از لحظهی تحویل سال منتظر پاییز میرسم تا به خود غمگینم یادآوری کنم که تو در پاییز جان دوباره یافتی. روح سرزنده و بازیگوش باد که از قضا عنصر غالب وجود اوست، در چنین روزهایی در روان من دمیده شد.
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولیست خلاف ، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
-خیام