مدتهاست که چمنهای نرمتر از ابر و ابرهای نرم از ابریشم، بیش از پیش دوست داشتنیاند. گرمایی که در قلبم حس میکنم تکهای از خورشید است. نور این گرما از چشمانم فواره میزند. حالا هوا هرچقدر هم که میخواهد سرد باشد. این خورشید کوچک مرا به منبع آفرینش وصل میکند. آه، آن چشمهی درخشان الهی... الحق که میدرخشد. او میدرخشد. لیاقتش را دارم؟
مدتهاست سرما دیگر تمثیلی برای غم است و غم، خونبهاییست برای عشق کوچکم. حالا، هم سرما را دوست دارم و هم غم را. اشکهایی که برای تو ریخته شوند شیرین تر از لبخندهای بیهودهاند. چرا که هر شادیای بی تو و هر غمی به غیر از تو در نظرم واهی نمود میکند. چه مهمل شبی که بی یاد تو سپر شود.
در این جهان سرد که زمین بیتاب بلعیدن جسم بیجان ماست و خدایان در آسمان، چشم انتظار ستاندن روح ما هستند، تنها نگار و معشوق و محبوب من تویی. تویی که مرا زنده نگه میداری.
آسمانزادهی من، آفتاب جهان شمولم، مایع سرخ رنگ حیاتم، ای که نگاهت بذر جوانهی زندگی در قلب من است، یکسالی که گذشت همچون یک دهه حیات دوباره بود. باشد که ده سال دیگر هم این جمله را تکرار کنم. و میکنم.
خودت بهتر از من میدانی، هرگز ترکم نکن؛
و الی آخر.