جادوی کلمات، پارت پنج.
متنها -حداقل بیشترشون- رندوملی و با توجه به وایب چنلتون نوشته شدن، نه شخصیت شما. پس من به هیچ عنوان شخصیت بلند مرتبهی هیچکدومتون رو از غیب ننوشتم، به جز اون چندتایی که قصد و نیتی قبلی پشتشون بوده و انشالله به حول قوه الهی خودشون متوجه بشن🌈
زمزمه کرد: «اینجا جهنمه.»
اما فقط یک لحظه طول کشید تا از حرفش پشیمان شود، به محض اینکه الههی خورشیدش را در انتهای راهرو دید. بنابراین همچنان که هندزفیریاش در گوشش بود، آن آهنگ غمگین را به قعر جدول پلیلیست فرستاد و ریتم آهنگی که فرد مقابلش بیش از هرچیز میپسندید را در گوشهایش پخش کرد. هنگامی که به سمتش میدوید فریاد زد: «هی، هی! اینجایی؟»
پسر پلکی زد و پرسید: «خبریه؟»
گفت: «آره! خیلی اتفاقی داشتم آهنگ مورد علاقهی تو رو گوش میکردم. باحال نیست؟»
وقتی لبخند پسر را دید احساس کرد کسی با مشت به قفسهی سینهاش کوبیده و آه که چه درد شیرینی بود. پسر سرش را کج کرد و گفت: «گوش کن، من دوست پسرتم. لازم نیست مخ منو بزنی.»
برای: @unholy
او گریه میکرد. نه به این خاطر که به صورت سرایدار مدرسه مشت زده بود، نه به این دلیل که درس تاریخ را افتاده بود، نه خاطر اینکه کسی که با تمام وجود تمنایش میکرد او را پس زده بود. به این خاطر که دنیا ناعادلانه بود. دخترک زیر میز کلاس از شر تمام خباثتهای حاکم بر دنیا پناه گرفت، گویی میخواست از خود دربرابر زلزله محافظت کند. او گریه میکرد ، چون دنیا ناعادلانه بود.
برای: @our_stars
ناظم... اون ناظم پست فطرت بالاخره کار خودش رو کرد. این پسر نمیفهمه لاک مشکی توی محیط دبیرستان چه مشکلی برای دنیا ایجاد میکنه. چون میدونید... اون به اندازهی کافی درمورد علاقهاش جان آستون سرزنش شده. چه اهمیتی داره که طرفدار یه بازیکن فوتبال دهه نود میلادی باشی؟ این دنیا جدا عذاب آوره.
برای: https://eitaa.com/miuyss
هیچکس، هیچکس نودل رو توی پلاستیک فریزر نمیخوره. ولی دخترمون، چرا.
مهم نیست چقدر عجیب باشه، هنوز هم خیلیها دوستش دارن و میدونن که به وقتش میتونه آدم مهمی باشه. اون به سادگی میتونه محبوبیتش رو کسب کنه، چون ذاتا محبوبه. ولی هیچکس حواسش نیست که اون دختر گاهی دچار رفتارهای بیش از حد شدید میشه. مثل الان، که داره با یه گربه تو حیاط مدرسه درمورد تبعات اجتماعی جنگ جهانی دوم حرف میزنه.
برای: https://eitaa.com/chertopertam
تمام مدت، در تکتک ثانیه هایی که در مدرسه حضور داشت نمیتوانست آن کیدرامای لعنتی را از مغزش بیرون کند. اینگونه بود که داشت به قصد پاره کردن کتابش قلبی به پررنگی سیاهچالهی فضایی میکشید و در دلش داد میزد: «خدایا خدایا خدایا خدایا! اون کیوته، اون مرد کیوته. خیلی هم کیوته!»
اما سرش را بلند کرد. پسری را دید. خودکار را روی میز گذاشت و با چهرهای شبیه به ماهیهای احمق که آب از دهانشان سرازیر بود زمزمه کرد: «ولی این یارو کیوت تره.»
برای: https://eitaa.com/Esmeray00
اینکه کفشهایش زیادی تنگ بود به کنار، مسئله این بود که داشت رد باریکی از مایعی خونآلود را روی جورابش حس میکرد. مجبور نبود مسابقه را ببرد. البته، مجبور بود. از این بچه سرتقهای بیخاصیت کم نمیآورد. تمام سینهاش میسوخت و کائنات داشت با تمام وجود فریاد سر میداد که این بدن برای چنین دویدنهایی ساخته نشده. اما خلاصه که نوجوانی است و غرورش دیگر. چه میتوان کرد.
برای: https://eitaa.com/AviorVelvet
«این قشنگه! عالیه! شنیدم هم درس میخونی و هم کار میکنی، نه؟ چطور میتونی انقدر خوب باشی؟»
بیشتر از خجالت کشیدن از تعریفهای دوستش دلشاد شد. هر چند وقت یک بار به این سخنان نیاز داشت و البته که برای بدست اوردنشان تلاش هم میکرد. درحال لبخند زدن به دختر مقابلش، به طور کاملا اتفاقی پشت سریاش را دید که در گوش کسی با صدایی بیش از حد بلند میگفت: «بنظرت نقاشیهای من قشنگ تر نیستن؟ این یارو به اندازهی یه شبدر هم استعداد نداره.»
لبخندش محو شد. اینجا بود که قصر بلورین عزت نفسش طی یک بشکن ملایم تبدیل به کپهای خاک شد.
برای: @Prelude_in_my_soul