زمزمه کرد: «اینجا جهنمه.»
اما فقط یک لحظه طول کشید تا از حرفش پشیمان شود، به محض اینکه الههی خورشیدش را در انتهای راهرو دید. بنابراین همچنان که هندزفیریاش در گوشش بود، آن آهنگ غمگین را به قعر جدول پلیلیست فرستاد و ریتم آهنگی که فرد مقابلش بیش از هرچیز میپسندید را در گوشهایش پخش کرد. هنگامی که به سمتش میدوید فریاد زد: «هی، هی! اینجایی؟»
پسر پلکی زد و پرسید: «خبریه؟»
گفت: «آره! خیلی اتفاقی داشتم آهنگ مورد علاقهی تو رو گوش میکردم. باحال نیست؟»
وقتی لبخند پسر را دید احساس کرد کسی با مشت به قفسهی سینهاش کوبیده و آه که چه درد شیرینی بود. پسر سرش را کج کرد و گفت: «گوش کن، من دوست پسرتم. لازم نیست مخ منو بزنی.»
برای: @unholy
او گریه میکرد. نه به این خاطر که به صورت سرایدار مدرسه مشت زده بود، نه به این دلیل که درس تاریخ را افتاده بود، نه خاطر اینکه کسی که با تمام وجود تمنایش میکرد او را پس زده بود. به این خاطر که دنیا ناعادلانه بود. دخترک زیر میز کلاس از شر تمام خباثتهای حاکم بر دنیا پناه گرفت، گویی میخواست از خود دربرابر زلزله محافظت کند. او گریه میکرد ، چون دنیا ناعادلانه بود.
برای: @our_stars
ناظم... اون ناظم پست فطرت بالاخره کار خودش رو کرد. این پسر نمیفهمه لاک مشکی توی محیط دبیرستان چه مشکلی برای دنیا ایجاد میکنه. چون میدونید... اون به اندازهی کافی درمورد علاقهاش جان آستون سرزنش شده. چه اهمیتی داره که طرفدار یه بازیکن فوتبال دهه نود میلادی باشی؟ این دنیا جدا عذاب آوره.
برای: https://eitaa.com/miuyss
هیچکس، هیچکس نودل رو توی پلاستیک فریزر نمیخوره. ولی دخترمون، چرا.
مهم نیست چقدر عجیب باشه، هنوز هم خیلیها دوستش دارن و میدونن که به وقتش میتونه آدم مهمی باشه. اون به سادگی میتونه محبوبیتش رو کسب کنه، چون ذاتا محبوبه. ولی هیچکس حواسش نیست که اون دختر گاهی دچار رفتارهای بیش از حد شدید میشه. مثل الان، که داره با یه گربه تو حیاط مدرسه درمورد تبعات اجتماعی جنگ جهانی دوم حرف میزنه.
برای: https://eitaa.com/chertopertam
تمام مدت، در تکتک ثانیه هایی که در مدرسه حضور داشت نمیتوانست آن کیدرامای لعنتی را از مغزش بیرون کند. اینگونه بود که داشت به قصد پاره کردن کتابش قلبی به پررنگی سیاهچالهی فضایی میکشید و در دلش داد میزد: «خدایا خدایا خدایا خدایا! اون کیوته، اون مرد کیوته. خیلی هم کیوته!»
اما سرش را بلند کرد. پسری را دید. خودکار را روی میز گذاشت و با چهرهای شبیه به ماهیهای احمق که آب از دهانشان سرازیر بود زمزمه کرد: «ولی این یارو کیوت تره.»
برای: https://eitaa.com/Esmeray00
اینکه کفشهایش زیادی تنگ بود به کنار، مسئله این بود که داشت رد باریکی از مایعی خونآلود را روی جورابش حس میکرد. مجبور نبود مسابقه را ببرد. البته، مجبور بود. از این بچه سرتقهای بیخاصیت کم نمیآورد. تمام سینهاش میسوخت و کائنات داشت با تمام وجود فریاد سر میداد که این بدن برای چنین دویدنهایی ساخته نشده. اما خلاصه که نوجوانی است و غرورش دیگر. چه میتوان کرد.
برای: https://eitaa.com/AviorVelvet
«این قشنگه! عالیه! شنیدم هم درس میخونی و هم کار میکنی، نه؟ چطور میتونی انقدر خوب باشی؟»
بیشتر از خجالت کشیدن از تعریفهای دوستش دلشاد شد. هر چند وقت یک بار به این سخنان نیاز داشت و البته که برای بدست اوردنشان تلاش هم میکرد. درحال لبخند زدن به دختر مقابلش، به طور کاملا اتفاقی پشت سریاش را دید که در گوش کسی با صدایی بیش از حد بلند میگفت: «بنظرت نقاشیهای من قشنگ تر نیستن؟ این یارو به اندازهی یه شبدر هم استعداد نداره.»
لبخندش محو شد. اینجا بود که قصر بلورین عزت نفسش طی یک بشکن ملایم تبدیل به کپهای خاک شد.
برای: @Prelude_in_my_soul
باید فرضیههای ماورا طبیعیاش را کنار میگذاشت. کنار میگذاشت و میچسبید به انتگرال محبوب معلمش، همان چیزی که به خاطرش نمرههای خوب گرفته بود، همان آیندهای که در انتظارش بود. اما نفهمید کدام یک از ارواح نگهبان چماقش را پس کلهاش کوبید و بیمقدمه وادار به بلند شدنش کرد. معلم پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
دانش آموزها نگاهش میکردند. ارواح هم همینطور. گفت: «نه. آره. فقط فکر میکنم امروز روز نحسی برای انتگراله.»
با توجه به نامتعادل بودن خلق و خویش، هنگامی که از فردای آن روز کسی در مدرسه پیدایش نکرد هیچکس متعجب نشد.
برای: https://eitaa.com/joinchat/1082196346C153eb26014
کسی گفت: «میتونی مانگای کوفتیت رو بذاری کنار؟»
جواب داد: «میتونی نفس نکشی؟ یه چیزی بپرس که با عقل جور دربیاد.»
دانش آموزی که بالای سرش چنبره زده بود با حالتی از تاسف گفت: «میدونی چیه، این قضیه باحال بودنت داره خستم میکنه.»
خندید. «منظورت "باحال تر از تو" بودنمه؟ حق داری.»
عجب پسر سرکشی بود. جوری که انگار به جای یک سرزمین نفرین شده در ژاپن قدیم یا آمریکای لاتین، در دبیرستان گیر افتاده بود.
برای: https://eitaa.com/joinchat/706543805C82b940ed02
پ.ن: شنیدم یه چند سالیه یه حال و احوالی از ما نمیکنی
موهای بافته شدهاش بار دیگر نامتقارن از آب درآمد و اینبار به این خیال افتاد که شاید بهتر باشد که همهشان را از بیخ بتراشد. اما الحق که خیال باطلی بود.
بچههای مدرسه اجازه نداشتند بالای درخت بروند. حتی کلاغها هم به زور جرئتش را در خود میدیدند اما دخترمان قوی تر از این حرفها بود. در دبیرستان شما برای کل عمرتان خاطره جمع میکنید و احتمالا برای کل عمرتان هم رنج میکشید. او این را میدانست و همین بود که گونههای سرخ و زانوهای معمولا کبودش همیشه چهرهای مملو از احساس برای او میساختند. این مکان برای او زیادی خشن بود.
برای: @allStarvangogh
دخترهی کلهخر، بار دیگر صورتش را به خاطر بی احتیاطیهای احمقانهاش به زخمی جدید مزین کرده بود. بند کفشهایش کثیف بود اما اینکه گیتارش هنوز صحیح و سالم روی دوشش بود نشان میداد که همچنان سردماغ است. صبح آن روز دوستانش با دیدن چهرهی جدیدش وحشت کرده بودند، اما خودش فقط خندید و دستش را پشت سرش قلاب کرد.
-هی، بیخیال بچهها. کی اهمیت میده؟ این قضایا رو میتونیم پنجاه سال دیگه واسه نوههامون تعریف کنیم. البته اگه زنده بمونیم.
برای: @Gupna20