eitaa logo
جادوی کلمات، پارت پنج.
132 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
364 ویدیو
1 فایل
دنیا پر از رنج است با این حال، درختان گیلاس شکوفه می‌دهند. ناشناس: https://eitaa.com/sandogpostwhj
مشاهده در ایتا
دانلود
«این قشنگه! عالیه! شنیدم هم درس میخونی و هم کار میکنی، نه؟ چطور میتونی انقدر خوب باشی؟» بیشتر از خجالت کشیدن از تعریف‌های دوستش دل‌شاد شد. هر چند وقت یک بار به این سخنان نیاز داشت و البته که برای بدست اوردنشان تلاش هم میکرد. درحال لبخند زدن به دختر مقابلش، به طور کاملا اتفاقی پشت سری‌اش را دید که در گوش کسی با صدایی بیش از حد بلند می‌گفت: «بنظرت نقاشی‌های من قشنگ تر نیستن؟ این یارو به اندازه‌ی یه شبدر هم استعداد نداره.» لبخندش محو شد. اینجا بود که قصر بلورین عزت نفسش طی یک بشکن ملایم تبدیل به کپه‌ای خاک شد. برای: @Prelude_in_my_soul
باید فرضیه‌های ماورا طبیعی‌اش را کنار می‌گذاشت. کنار می‌گذاشت و می‌چسبید به انتگرال محبوب معلمش، همان چیزی که به خاطرش نمره‌های خوب گرفته بود، همان آینده‌ای که در انتظارش بود. اما نفهمید کدام یک از ارواح نگهبان چماقش را پس کله‌اش کوبید و بی‌مقدمه وادار به بلند شدنش کرد. معلم پرسید: «اتفاقی افتاده؟» دانش آموزها نگاهش می‌کردند. ارواح هم همینطور. گفت: «نه. آره. فقط فکر میکنم امروز روز نحسی برای انتگراله.» با توجه به نامتعادل بودن خلق و خویش، هنگامی که از فردای آن روز کسی در مدرسه پیدایش نکرد هیچکس متعجب نشد. برای: https://eitaa.com/joinchat/1082196346C153eb26014
کسی گفت: «میتونی مانگای کوفتیت رو بذاری کنار؟» جواب داد: «میتونی نفس نکشی؟ یه چیزی بپرس که با عقل جور دربیاد.» دانش آموزی که بالای سرش چنبره زده بود با حالتی از تاسف گفت: «میدونی چیه، این قضیه باحال بودنت داره خستم می‌کنه.» خندید. «منظورت "باحال تر از تو" بودنمه؟ حق داری.» عجب پسر سرکشی بود. جوری که انگار به جای یک سرزمین نفرین شده در ژاپن قدیم یا آمریکای لاتین، در دبیرستان گیر افتاده بود. برای: https://eitaa.com/joinchat/706543805C82b940ed02 پ.ن: شنیدم یه چند سالیه یه حال و احوالی از ما نمیکنی
موهای بافته شده‌اش بار دیگر نامتقارن از آب درآمد و اینبار به این خیال افتاد که شاید بهتر باشد که همه‌شان را از بیخ بتراشد. اما الحق که خیال باطلی بود. بچه‌های مدرسه اجازه نداشتند بالای درخت بروند. حتی کلاغ‌ها هم به زور جرئتش را در خود می‌دیدند اما دخترمان قوی تر از این حرف‌ها بود. در دبیرستان شما برای کل عمرتان خاطره جمع میکنید و احتمالا برای کل عمرتان هم رنج میکشید. او این را می‌دانست و همین بود که گونه‌های سرخ و زانوهای معمولا کبودش همیشه چهره‌ای مملو از احساس برای او می‌ساختند. این مکان برای او زیادی خشن بود. برای: @allStarvangogh
دختره‌ی کله‌خر، بار دیگر صورتش را به خاطر بی احتیاطی‌های احمقانه‌اش به زخمی جدید مزین کرده بود. بند کفش‌هایش کثیف بود اما اینکه گیتارش هنوز صحیح و سالم روی دوشش بود نشان میداد که همچنان سردماغ است. صبح آن روز دوستانش با دیدن چهره‌ی جدیدش وحشت کرده بودند، اما خودش فقط خندید و دستش را پشت سرش قلاب کرد. -هی، بیخیال بچه‌ها. کی اهمیت میده؟ این قضایا رو میتونیم پنجاه سال دیگه واسه نوه‌هامون تعریف کنیم. البته اگه زنده بمونیم. برای: @Gupna20
یکی از بدترین دردهای دنیا اینه که اوکی، نقاشی رو میکشی، قشنگ شده، یهو یه ندای احمقانه‌ تو سرت میگه بیا رنگش کنیم، و بعد از رنگ شدن شبیه تاپاله‌ی سگ میشه.
هدایت شده از ڪافــــہ ڪتــــاب ☕️🌿
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی که در مورد یه کتاب خیلی حال می‌ده اینه که وقتی آدم کتاب رو تموم می‌کنه دوس داشته باشه که نویسنده‌ش دوست صمیمی‌ش باشه و بتونه هر موقع دوست داره یه زنگی بش بزنه -ناطور دشت یادگاری برای جادوی کلمات عزیز از طرف کافه کتاب☕️🌿
هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره‌ست.