برخیز! شعرها همگی لنگ مانده اند
صبحت به خیر حضرت مضمون هر غزل!
-مهدیوزیری
جادوی کلمات، پارت پنج.
دخترهی کلهخر، بار دیگر صورتش را به خاطر بی احتیاطیهای احمقانهاش به زخمی جدید مزین کرده بود. بند
مثل اینکه دو نفر جا مونده بودن
«شکستن قوانین کوفتی مدرسه چیزی رو حل نمیکنه. ما قانون منع مصرف دخانیات و رنگ کردن مو و لنزهای سفید هالووینی و رنگ کردن دیوار کلاس با اسپری رو شکستیم. ولی هنوزم خوشحال نیستیم، هستیم؟»
«شوخیت گرفته؟ من نمیتونم خودمو شاد تر از چیزی که الان هستم تصور کنم. سرکشی تو خون ماست رفیق. و البته که قوانین برای شکسته شدن ساخته شدن.»
برای: @tooonel
وانمود کردن به اینکه زندگیاش یکی از هزاران سریال محبوبش است، شاید بزرگترین تفریحی بود که در دنیا یافت میشد. بستنیهایی که در راه مدرسه و زیر آن تابش بیشرمانهی آفتاب روحشان را جلا میداد بخشی از زندگی بود. مدرسه برای او جای خوبی نبود اما کسانی که در مدرسه با آنها سر و کار داشت تمام سختیها را دود میکرند. خیلی هم عالی.
اما احمقانه ترین آرزوی زندگیاش این بود که روزی دعا کرد هیچوقت دبیرستان را ترک نکند، و روزی فهمید که طی یک بهم ریختگی کوانتومی ساده، هجده سال است که در دومین پاییز دبیرستان زندگی میکند.
برای: https://eitaa.com/sister_march